سرگیجه

کمی نوشته از انتهای ذهن چرکین

اطلاع رسانی های مهم وبلاگ سرگیجه

سلام این پست اطلاع رسانی وبلاگه و یه پست ثابته👁️👁️

رابط‌کاربری وبلاگ و شکل و شمایلش کلا عوش شده اینجاهمون وبلاگ سرگیجست👁️👁️

خواهش‌می‌کنم ازتون مطلبی رو می‌خونید یه نظر برام بذارید

من به عشق نظراتتون می‌نویسم

برای حمایت مالی از سرگیجه:(کلیک کنید)

برای مطلع شدن از مطالب جدید و دانلود اپلیکیشنمون داخل تلگرام وبلاگمون عضو بشید(کلیک کنید)

شاید روزمرگی47

سلام. اینجا وبلاگ سرگیجست و منم سرگیجم.

آره. اینجا کلاً عوض شده و دیگه شکل و شمایلی که یه زمانی داشت رو نداره و این خیلی جالبه نه؟ راستش از اون قالب تاریکی که این وبلاگ داشت و احساس می‌کنم خیلی هم غیرحرفه‌ای بودش خسته شدم و گفتم بهتره یه دونه خوشگل‌ترش رو درست کنم و این وبلاگ رو طوری درست کنم که دوست دارم.

نوشتن بک‌اند سمت کلاینت این وبلاگ اصلاً کار سختی نبود؛ از کد قبلی کدهای بک‌اند رو زدم و یه رابط کاربری جدید و مینیمال و غیر رباتیک و شیشه‌ای درست کردم.

به نظرم دنیا برای رابط کاربری‌هایی که یه جورایی به جای گوشه‌های گرد و طراحی لیکویید گلَس از شکل‌هایی با گوشه‌های تیز و طراحی مات استفاده می‌کردند؛ دلتنگ شده.

منم خب برای خودم اون چیزی که داشتم و دست من بود طراحیش رو اون‌طوری که دوست داشتم چیدم.

برام سواله که چرا وبلاگ‌هایی که مطالب خوبی هم پست می‌کنن اصلاً قالب وبلاگ خوبی ندارند و یک قالب خوب و مدرن و ریسپانسیو برای وبلاگشون یا نمی‌خرند یا درست نمی‌کنند؟ این که قالب وبلاگ قشنگ و چشم‌نواز باشه و صد البته امکانات و منوهای ساده‌ای هم داشته باشه توی این که مخاطب چقدر به وبلاگ سر بزنه یا اونجا بمونه خیلی تأثیر داره.

بگذریم. حالا داستان خیلی مهمی نیست.

اومدم اینجا بنویسم که بعد از یه مدت زمان خیلی خیلی طولانی اومدم کتابخونه. اشتراک کامل نگرفتم، فقط اومدم اینجا تا محیطش رو ببینم و ببینم می‌تونم اینجا تمرکز داشته باشم یا نه. البته چیزی که هست اینه که به جای نوشتن و بلاگری کردن باید درس بخونم. من اومدم اینجا که درس بخونم و احساس می‌کنم بهترین جای دنیا هم هستم؛ یه جورایی مثل یه پانسیون خصوصی هستش چون جز من حتی یک نفر هم اینجا نیست که بخواد از این محیط استفاده کنه و کل این محیط برای منه و می‌تونم ازش استفاده کنم و راحت باشم و صد البته سر و صدایی که ملت موقع درس‌خوندن از خودشون در میارن هم روی مخم نمی‌ره.

حس جالبی دارم.

وی‌پی‌ان خریدم و احساس می‌کنم زندگی راحت‌تره😁

چیز دیگه‌ای نیست که بخوام بنویسم.

پس تمام.

شاید روزمرگی46

سلام.

خوش اومدید به یه پست دلی که داخلش خبری از بلاگر بازی نیست و می‌خوام چندکلمه ای این‌جا با شما بروبکسی که همیشه این وبلاگ رو سر می‌زنید و گاهی هم واقعا مطالبی که این‌جا مینویسم رو می‌خونید صحبت کنم.

اگه بخوام شروع کنم به حرف زدن دلی بدون مقدمه چینی باید از این‌جا شروع کنم:
امان از وقتی که آدم یه جایی دلش گیر می‌شه و با این که می‌دونه هیچ چیز قابل درست شدن نیست باز هم دوست داره تموم خودش و وسط بذاره. گاهی وقتا می‌شه که دل و منطقت شروع می‌کنن توی سر و کله ی هم کوبیدن ولی هیچ‌کدوم زورش نمی‌رسه؛از همون وقتا امان.

داستان دوبازه همون داستان همیشگیه که این وبلاگ هم به خاطر همون داستان اصلا ساخته شد. داستان درد بودن و نبودن یه نفره که واقعا باعث این شده که من فلج بشم. قبلا اینطوری نبودم ولی الآن منم دنبال یه برو می‌گردم تا بدون هیچ فکر و تامل خاصی فقط بذارم و برم ولی فرق من و اون اینه که من اگه بذارم و جایی هم برم باز هم بر میگردم و باز هم می‌گم که فدای سرت هرچی هم که سرم آوردی ولی خب. چه میشه کرد؟

بگذریم.

امروز دوباره یه بحث و دعوا درگیری داشتیم. حوصله تعریف کردنش رو ندارم چون وقتی این داستان هارو تعریف می‌کنم مغزم دوباره توی حالت دفاعی خودش میره و گاهی وقت ها هم به خاطر زخم زبون هایی که زدم یه عذاب خیلی زیادی رو متحمل می‌شم. پس تعریفش نمی‌کنم ولی در این حد براتون می‌گم که دعوایی که با هم داشتیم با این جمله از سمت اون تمام شد.

آره. اگه می‌خوای این رو بشنوی من دیگه دوست ندارم توی زندگیم باشی. حتی فرای این دعوا و درگیری ای که با هم دیگه داشتیم من دیگه دوست ندارم باهات ادامه بدم پس بذار و برو. من نمی‌خوامت!

و آره همونطوری که دارید حدس میزنید که من قراره توی ادامه ی این نوشته چی بنویسم الآن دوبارخ از هم دیگه جدا شدیم و من نمی‌دونم چطوری باید از این آدم و این همه اجساسی که بهش دارم بگذرم. اون همه ی دنیای من شده بود بدون اون مت اصلا تا مجبور نباشم کلمه ای با کسی حرف نمی‌زنم و یه جورایی ممکنه تمام روزم با کمتر از ده تا جمله ارتباط با بقیه بگذره و تموم بشه.

بدون اون من واقعا هم همدمم هم دوست دخترم هم بهترین دوست و بهترین حامیم رو از دست می‌دم ولی تا کجا اون باشه و من بخوام نباشم یا بهتر بخوام بگم نتونم که باشم به خاطر این که ظرفیتم کلا پر شده؟ تا کجا من ندونم باید چیکار کنم وقتی داره از سیر شدنش از زندگی می‌گه؟ آخرش تا کجا می‌خواد خودش رو پای من هیچی ندار بذاره و بسوزونه؟ هان؟ تا کجا؟

مسئله ای که هست اینه که اگه اون خوب نبوده منم خوب نبودم و چیزی که اینجا واضحه اینه که من و اون برای هم آدم های مناسبی نیستیم ولی خب پس چرا این همه چیزای خوب این وسط داریم؟چطور وقتی دارم درموردش مینویسم یا یه ذوق عمیق و یه حس نشاط رو داخلم حس می‌کنم یا مثل الآن اشک هام روی گونم حرکت میکنن؟

چرا اصلا هیچی نمی‌دونم؟ چرا من منتظرم از مسدودیت خارجم کنه؟ نمی‌فهمم

تمام.

شاید روزمرگی45

سلام، اینجا وبلاگ سرگیجست و مثل همیشه منم سرگیجم.

روزا دارن دوباره می‌گذرن و من هنوز هیچ کاری نکردم. چند روزی از اون روزی که یک پست نوشتم در مورد اینکه چقدر انگیزه دارم و چقدر دوست دارم زندگی رو جلو ببرم می‌گذره. ولی هنوز حتی شروع هم نکردم، هنوز حتی لای جزوه‌هام رو هم باز نکردم و الان دوباره یک هفته گذشته و یک جمعه کذایی دیگه اومده که من سرکارم.

توی مغازه به درد نخور و کثافت و دلگیر خانم کیانی که نمی‌دونم چرا قبول کردم این هفته بیام براش سرکار. من که دیگه اینجا کار نمی‌کنم و تعهدی ندارم به اینکه هر جمعه اینجا بیام سرکار و هر جمعه داره بهم زنگ می‌زنه برای اینکه بیام اینجا. چرا من قبول می‌کنم وقتی که اخلاقش این‌قدر ک*شعر و به درد نخوره؟ نمی‌دونم.

و دوباره مثل شاید روزمرگی سه، همه چیز داخل رابطه عاطفیم به هم ریخته. سر یه بحث خیلی مزخرفی که من و پارتنرم با همدیگه داشتیم و الان کلی تمنا و خواهش کردم که وقتی تلفنش رو جواب می‌ده باهام حرف بزنه و بیاد با همدیگه صحبت بکنیم، ولی تنها حرفی که بهم زد این بود که آقا من ساعت نه شب میام با همدیگه صحبت می‌کنیم، الان اصلاً حوصلت رو ندارم.

و اونم این بود که چرا وقتی لباس پسرونه می‌پوشه با پسرا اشتباهش می‌گیرن.

موضوع حتی قضاوت‌های نابجای مردم نبود در مورد کسایی که پوشششون طبق عرف جامعه نیست، موضوع این بود که چرا وقتی شبیه پسراست با پسرها اشتباهش می‌گیرن قبل از اینکه حرف بزنه و از این موضوع خیلی ناراحت و بدحال بود و بهش گفت من دلم نمی‌خواد پسر باشم، بهم برمی‌خوره وقتی بهم می‌گن پسر. من گفتم مگه حالا پسر بودن چیز بدیه.

و وای! چقدر این موضوع بهش برخورد.

سر این موضوع الان باهام قهره. سعی کردم باهاش صحبت بکنم ولی از اونجایی که داشت با چت جی‌پی‌تی با من صحبت می‌کرد، سرش داد زدم و یه پیام خیلی خشن براش نوشتم و با اینکه ده دقیقه بعدش پشیمون شدم و باهاش تماس گرفتم ولی فایده‌ای نداشت. نمی‌دونم واقعاً دیگه من نمی‌کشم، بخوام این همه بحث و درگیری رو هندل بکنم. و درک می‌کنم که توی روزهای حساسیه ولی آخه چه‌کار کنم؟ نه، واقعاً نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم باید چیکار بکنم. من قبلاً سعی کردم که این رابطه رو تموم بکنم و از این دختر برای همیشه بگذرم ولی نتونستم که این کار رو درست انجام بدم و بعد از یک روز دوباره بهش پیام دادم.

و خلاصه، آره، الان تنها چیزی که مونده برای من که بخوام ذهنم رو یکمی مشغول نگه دارم اینه که بشینم برای گوشیم حرف بزنم تا اون تایپ بکنه و بعدش من بتونم توی وبلاگ منتشرش کنم.

بگذریم.

الان حالم خیلی خوب نیست. الان دارم فقط به این فکر می‌کنم که چطوری می‌تونم گرمای وجود داشتنش توی زندگیم رو دوباره احساس بکنم و دارم به این فکر می‌کنم که اگه بخواد دوباره باهام به هم بزنه چی. این موضوعات داره منو اذیت می‌کنه و یه جورایی از اون کره‌ی ذهن مشد. مسئله دیگه‌ای که هست اینه که تو این چند ماه گذشته این‌قدری من و پارتنرم با همدیگه بحث و دعوا و درگیری داشتیم که رابطمون یه جورایی به یه رابطه سمی تبدیل شده. همین الانشم این بحثا و درگیری‌ها همین‌طوری که واضح و مبرهنه و همین الانم اتفاق افتاده وجود داره ولی خب کمتر شده، یکی دو هفته است که کمتر داریم بحث می‌کنیم.

و این موضوع که بحث و دعوا و درگیری توی رابطه ما زیاد شده باعث می‌شه وقتی یه چیزی پیش میاد، وقتی یه درگیری پیش میاد، یه بحثی پیش میاد، من ترس از دست دادن این آدم رو بخوام دوباره زندگی بکنم و مشکل من اینه که ترس از دست دادنش برام از غم دوریشم داره سخت‌تر می‌شه، ولی غم دوریه همیشگیه، غم نبودش همیشگیه و نمی‌دونم، من واقعاً دلم نمی‌خواد که غم دوری و غم ترک و خماری نبودش دوباره به جونم بیفته.

از این حس ترس و این سردرد ملایمی که توی سرم دارم احساس می‌کنم واقعاً خستم و دلم نمی‌خواد که این دو تا احساس رو دیگه تجربه بکنم. دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم ولی هرچی بهش سمج بشم که بیا با همدیگه صحبت بکنیم در مورد چیزهایی که باعث شده از من دلگیر بشی، فقط همه چیز بدتر می‌شه، بعدش از دست من فرار می‌کنه. این مسئله چیزیه که بارها و بارها و بارها تجربه‌ش کردم و بهش رسیدم و خودشم چند باری شد که اینو دربیاد بهم بگه. الان باید صبر کنم تا اگر دوست داشت بیاد صحبت بکنه، اگر دوست داشت بیاد صحبت بکنه. غمگینم، منم غمگینم ولی آیا کاریش می‌شه کرد؟ نه.

الان فقط باید این پنج ساعت و چهل و پنج دقیقه‌ای که باید اینجا باشم رو به یک شکلی فقط و فقط بگذرونم. کاری که بهم سپرده شده یه تی زدن، یه جارو زدن، راه‌انداختن چند تا مشتری که به زور میان سر می‌زنن رو انجام می‌دم، خوب هم انجامش می‌دم و بعدش برمی‌گردم خونه و مثل یه جسد روی تختم ولو بشم.

گیر کردم تو این وضعیتی که می‌خوام یه کاری بکنم ولی حس و حالش رو ندارم، یا حس و حالش رو دارم ولی باز هم انجام نمی‌دم. انگار مغزم فقط داره چنگ می‌زنه تا از پیشرفت فرار کنه، انگار که واقعاً من از پیشرفت می‌ترسم، انگار من از موفق شدن می‌ترسم.

و صد البته از این حالت و منجلابی هم که داخلشم هم می‌ترسم هم خستم. ولی رمق و میلی توی بدن من نمونده که بخوام این روند رو تغییر بدم.

نمی‌دونم، شاید در ساعت آینده قسمت اول ۲۱ میلیون ثانیه رو منتشر کردم. شاید هم نه. به هر شکل فعلاً چیز دیگه‌ای نیست که بخوام بنویسم.

تمام

شاید روزمرگی44

سلام، اینجا وبلاگ سرگیجست

امروز خیلی طوفانی شروع نشده، خیلی هم روز خوبی نیست برام، برخلاف دیروز که احساس انرژی مضاعفی داشتم. شاید به خاطر اینه که درست نخوابیدم، شایدم به خاطر مسائلیه که در حال اتفاق افتاده.

باید امروز برم سر ضبط ولی اصلاً حس و حالش نیست. اگه باهام تماس نگیرن من هم پیگیری نمی‌کنم چون واقعاً اصلاً انرژیش رو ندارم. شایدم پیگیری بکنم و این کارو انجام بدم. نمی‌دونم.

الان دانشگاه هم هستم و منتظر کلاس بعدیمم که شروع بشه و تا ساعت ۱ و نیم کلاس دارم که خیلی درس‌ها رو متوجه نمی‌شم، به خاطر اینکه من حدوداً همه امتحان‌هام رو توی این دوتا ترمی که پاس کردم با هوش مصنوعی دادم، به خاطر اینکه سر کار می‌رفتم و نمی‌رسیدم درس بخونم.

سر همین هم الان یکمی حالم گرفته است و اعصابم خورده، چون من دلم می‌خواد درسا رو متوجه بشم ولی متوجهشون نمی‌شم و عمیقاً هم خوابم میاد.

چه می‌دانم.

شاید پیگیری بکنم ضبط رو.

لعنتی رو همین امروز دارم انجام بدم ولی چیزی که مطمئنم امروز انجامش میدم اینه که بشینم و درس بخونم. این چیزیه که از بابتش واقعاً مطمئنم. دیروز که داشتم می‌گفتم می‌خوام بشینم درس بخونم، اصلاً ننشستم درس بخونم. احساس کردم حالم خوبه و دلم نمی‌خواد با درس خوندن خرابش بکنم. نمی‌دونم چی شد و چی توی ذهن من گذشت که تصمیم گرفتم اون همه انگیزه و انرژی حرکت توی خودم رو نادیده بگیرم. شاید به خاطر این بود که اون لحظه یادم رفت به خودم چه قول‌هایی دادم. شاید بهتر باشه از این به بعد پست‌هایی که توی این دفترچه می‌نویسم رو مرور بکنم. بالاخره اینا افکار منن دیگه و من هم لابه‌لای این همه فکری که می‌کنم و این همه چیزی که از توی ذهنم گذر میدم، به یک سری تصمیماتی که باید بگیرم هم فکر می‌کنم و گاهی اوقات تصمیمات خوبی هم می‌گیرم مثل دیروز.

گاهی اوقات هم تصمیمات خوبی نمی‌گیرم مثل همین چند اپیزود پیش که روایت تصمیم من برای این بود که از پارتنرم جدا بشم.

چه می‌دونم.

واقعاً ایده‌ای ندارم چطوری باید این‌طوری نباشه.

دلم می‌خواد در مورد یه عالمه جزئیاتی که توی زندگیم هست صحبت بکنم ولی نمی‌تونم این کارو بکنم چون که جزئیاتی که در موردشون خبر دارم و توی زندگی من دارن تأثیر می‌ذارن الان فقط مربوط به زندگی من نیستند و مربوط به زندگی شخصی یه نفر دیگه است، پس در موردشون نمی‌نویسم. هرچند که نوشتن تموم حسنش به اینه که من تموم دغدغه‌های فکری و تموم چیزهایی که ذهنم رو درگیر کردن رو روی کاغذ بیارم. البته اینجا که کاغذ وجود نداره، فقط یک ساب‌دامین بلاگفا و حدود ۳۴۰۰ خط کد HTML که من نشستم نوشتم و این قالب وبلاگ رو درست کردم.

راستی. اگه وبلاگ سرگیجه رو می‌خونید، تبلیغات پایین وبلاگ رو با ضربدر ببندید، متأسفانه فوتر وبلاگ رو می‌پوشونه و تموم امکانات نویگیشن وبلاگ رو من داخل همون فوتر قرار دادم.

مثلاً اسکرول به بالا و پایین صفحه، امکان جستجو داخل مطالب خود وبلاگ، دکمه رفتن به صفحه آرشیو و رفتن به صفحه اصلی بلاگفا که احتمالاً همتون از اونجا دارید این سایت رو می‌خونید.

آره خلاصه.

البته شاید بهتر باشه بشینم کد رو ویرایش کنم و امکانات نویگیشن رو به جای فوتر داخل یک کپسول شناور کنار صفحه قرار بدم.

شاید هم بهتر باشه داخل پست اطلاع‌رسانی وبلاگ بنویسم که تبلیغات رو ببندید تا به امکانات نویگیشن وبلاگ دسترسی پیدا کنید.

نمی‌دونم.

به هر حال اینجا بازدید خیلی زیادی نمی‌گیره. بازدید هم که می‌گیره کامنت دریافت نمی‌کنه. این هم باعث می‌شن خیلی اهمیت ندم که تجربه کاربری این وبلاگ چطوریه. بالاخره مصرف اصلی این وبلاگ برای من اینه که من بشینم و پست‌هام رو داخلش بنویسم و یه جورایی یه دفترچه خاطرات اینترنتی برای من باشه.

آه نمی‌دونم چی بگم.

از این زندگی و از این همه حاشیه‌ای که درگیرش شدم خستم. هرچند دیگه خیلی به خیلی چیزها اهمیت نمی‌دم و دارم تمرین می‌کنم که چطوری برای آدم‌هایی که توی زندگیم هستند همراه باشم، نه یک سربار و یه آدم رو مخ. و صد البته باید روی اراده ضعیفم هم کار بکنم چون که اراده من در حال حاضر با تماشای یک ویدیوی شورت یوتیوب به هم می‌ریزه و مغز من شدیداً خودش رو بسته به دوپامین ارزون.

گفتم دوپامین ارزون، یه چیز خنده‌داری به ذهنم اومد. تا جایی که می‌دونم سیگار رو توی مقاله‌های اینترنتی و جاهایی که تحلیل‌های روانشناسی می‌کنن به عنوان یک دوپامین ارزون معرفی می‌کنن، ولی واقعاً سیگار خیلی گرون شده و دیگه به نظرم دوپامین ارزونی نیست.

جالبه نه؟

بگذریم. داشتم در مورد این صحبت می‌کردم که باید ارادم رو تقویت بکنم چون خیلی کارها هستند که دوست دارم انجام بدم. من همین‌طوری توی روزم زیاد می‌نویسم ولی دوست دارم که رمانم رو بنویسم و اینکه هر شب دارم لپ‌تاپم رو باز می‌کنم ولی چیزی تایپ نمی‌کنم، داره تبدیل میشه به یکی از بزرگترین اعصاب‌خوردی‌هام و نوشتن رمان داره یه جورایی تبدیل میشه به یک غول دست‌نیافتنی و یک آرزوی آرمانی.

نمی‌دونم چرا به جز اون چند تا رمانی که چند سال پیش آخریش رو تموم کردم، دیگه هیچ وقت به صورت یه روتین ننشستم و داستانی که دوست داشتم همیشه پدید بیارم رو پدید بیارم. شاید به خاطر این باشه که من چشم بستم به این اعداد و ارقامی که از تک رقم بالا نمیره. اسفناکه ولی این به خاطر اینه که فرهنگ وبلاگ خوندن و کلاً مطالعه توی ایران و جامعه فارسی زبان خیلی گسترده و پرمخاطب نیست.

ایرادی هم نمیشه بهش گرفت، مگه من خودم چقدر می‌خونم؟ من بیشتر دارم می‌نویسم، اونم به خاطر اینکه اگر ننویسم و فکرهام رو تخلیه نکنم به درجه‌های خیلی بالایی از دیوانگی نزدیک می‌شم.

آره من احساس می‌کنم یه درجه کم همین الان هم دیوانه هستم.

آه.

به درجه‌ای رسیدم که حتی دیگه سیگار هم جوابگوی این احساسی که دارم نیست. نمی‌دونم واقعاً نمی‌دونم به دنبال چه احساسی هستم تا شروع کنم. شروع نمی‌کنم. گاهی اوقات حتی احساس بدی هم ندارم ولی شروع نمی‌کنم. گاهی اوقات مثل دیشب حتی احساس خوبی هم دارم ولی شروع نمی‌کنم. خستم از دست خودم خستم. از اینکه درست نمی‌توانم اون آدمی باشم که دوست دارم باشم خستم.

دیگه‌ای برای الان نیست که بنویسم.

این پست خیلی خیلی طولانی شد. بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم و با یک تمام خداحافظی می‌کنم.

تمام.

شاید روزمرگی43

سلام، اینجا وبلاگ سرگیجه است و منم سرگیجه.

دوباره برگشتم اینجا تا براتون یه کمی بنویسم. امروز از اون روزهاییه که دوست دارم بیشتر از یک بار داخل این وبلاگ پست بنویسم.

چون امروز روز به نسبت خوبی بوده و دوست دارم این روزی که برای من خوب بوده رو روی این دفترچه خاطرات برای همیشه ماندگار کنم.

دلیل اینکه روی وبلاگ می‌نویسم، که فکر هم نمی‌کنم تا حالا گفته باشم، علاقه‌م به تولید محتواست. البته یه مشکلی که من با تولید محتوای متنی دارم اینه که باید متن ساختاربندی رو داشته باشه و نمی‌تونم یه پاراگراف در مورد یک مسئله‌ای صحبت بکنم و پاراگراف بعدی در مورد مسئله دیگه بخوام صحبت بکنم. این باعث میشه که من به خاطر اینکه برای پست‌های روزمرگیم خیلی وقت زیادی نمی‌ذارم، نتونم یک متن خیلی سورپرایزکننده و خفن تحویل مخاطب بدم. که البته لطف دارید به من و تا الان حدود ۵۳ نفر متن‌های من رو خوندن و این برای من خیلی جذابه. یه جاوا اسکریپت جدید هم اضافه کردم که از این به بعد قراره بازدید پست‌های صفحم رو بشماره برام. به نظرم این هم چیز جالبیه.

من تولید محتوا رو کلاً دوست دارم ولی تولید محتوای ویدیویی رو هم تجهیزات لازم برای انجامش رو ندارم و هم اعتماد به نفس جلوی دوربین اومدن، و شاید یک زندگی روزمره خیلی باحال که به نظر مخاطب، ارزش گذاشتن وقت و تماشای محصولی که رعایت این تولید محتوای من به وجود میاد هم دلیل دیگه‌ای برای این باشه که من تولید محتوای ویدیویی نمی‌کنم.

امروز روز خوبی بود. دیشب خوب خوابیده بودم. دانشگاه و یه کلاس که داشتم رو گذروندم. بعد از مدت‌ها که من درس نمی‌خونم سعی کردم واقعاً به درس گوش بدم. که البته مثل همیشه دیپ‌سیک هم توی روز من حضور پررنگی داشت. چون من جلسات قبلی خیلی به درس گوش نداده بودم و همون‌طوری که براتون تا الان تعریف کردم درس هم نخونده بودم و به خاطر همین موضوع هم داشتم خودم رو توی پست قبلی شماتت می‌کردم، یک سری اصطلاحات علمی که استاد داشت در موردشون صحبت می‌کرد رو بلد نبودم و به خاطر همین هم از دیپ‌سیک اون اصطلاحات رو می‌پرسیدم و می‌خواستم که برام یه توضیح مختصری بده تا من بتونم با استادی که داره مطالب رو تند و تند درس می‌ده و جلو می‌ره همراه بشم.

با این حال هنوز یکمی از این روز مونده.

یکمی هم دلم گرفته و یه عالمه ایده دارم که می‌خوام باهاش چیکار بکنم. ولی خب مسئله اینه که موجود چهاربعدی نیستم و توی خط زمان نمی‌تونم سفر کنم و یکم زمان محدود دارم که بتونم به یک کار اختصاصش بدم و برای امروز می‌تونه بعد از مدت‌ها این باشه که بشینم درس بخونم. به نظرم می‌تونه جالب باشه. می‌خوام واقعاً بشینم یه عالمه از درسام رو بخونم و سعی من اینه که تا دیر وقت هم به درس خوندن ادامه بدم.

شاید یکمی از این حال و هوای پوچ‌گرایی و اینکه من معنایی توی زندگیم احساس نمی‌کنم دربیام.

ولی خب قبل از اینکه بخوام بشینم درس بخونم الان رفتم به یه جایی که وقت‌هایی که ذهنم خیلی درگیره و احساس بدی دارم بهش سر می‌زنم تا یه کمی اونجا بشینم و یه کمی احساس آرامش داشته باشم. البته اینو هم بگم گاهی وقت‌ها اینکه همه چیز خیلی آرومه و تقریباً تغییر نمی‌کنه (منظورم شرایط محیطی منه نه وضعیت مملکت) گاهی وقت‌ها باعث عصبانیت و یه جورایی احساس افسردگی من میشه.

آه بگذریم.

امروز می‌تونستم برم سراغ ضبط موزیکی که چند وقته به خاطر اینکه من و استاد بزرگ نتونستیم با همدیگه هماهنگ بکنیم بریم سر ضبطش نصف‌کاره مونده. به استاد بزرگ آهنگساز گفتم که فردا کوییز دارم و نمی‌تونم بیام و خب من سر ضبط امروز قرار نیست حاضر بشم.

الان دلم می‌خواد برم یه نخ سیگار بگیرم و با یه بطری آب سرد خودم رو مهمون سیگار و آب کنم.

نمی‌دونم چند درصد آدمایی که به اینجا سر می‌زنن سیگاری‌ن ولی اون‌هایی که سیگاری‌ن می‌دونن که ترکیب سیگار و آب سرد خیلی چیز جالبیه، حداقل از نظر من این‌طوریه. هر کسی هم با من مخالفه به نظرم داره اشتباه می‌کنه.

بگذریم رفیق جان.

در حال حاضر دیگه چیزی برای اینکه بخوام براتون بنویسم ندارم و فعلاً با شما خداحافظی می‌کنم ولی قطع به یقین بیشتر قراره برای شما بنویسم. یا امروز باز هم پست‌هایی از من روی این وبلاگ نمایش داده میشه تا خونده بشه یا نه و بقیه رشحات ذهن چرکین من برای فردا می‌مونه.

پس فعلاً این نوشته رو با یک تمام، به پایان می‌رسونم.

تمام

شاید روزمرگی42

سلام، اینجا وبلاگ سرگیجست و من هم سرگیجم.

نمی‌دونم دو روز شده ننوشتم یا سه روز، ولی خب می‌دونم دوباره چند روزی هست که ننوشتم و دوباره برگشتم تا یه کم روی این خونه‌ی تنگ و تاریکم بنویسم.

این روزها دارن مثل همیشه توی زندگی من خیلی بی‌ثمر می‌گذرن و من یه عالمه فکر دارم که بخوام داخلشون غرق بشم؛ فقط خوبی این داستان اینه که این دانشگاهی که دارم می‌رم، یه کم به زندگیم نظم داده. بقیه چیزها هم روی رواله و خب این که نمی‌نویسم به خاطر اینه که یه کم خرافاتیم و احساس می‌کنم در مورد چیزایی که دارن خوب پیش می‌رن و برام مهمه که روند پیش‌رفتنش به هم نریزه، جایی صحبت نکنم. حتی توی این دفترچه خاطرات وبلاگ‌گونه‌م هم در موردش ننویسم.

نمی‌دونم چرا ولی گاهی که در مورد یک سری چیزها صحبت می‌کنم وضعیت به هم می‌ریزه.

و این برای من به شخصه جالب نیست.

آه.

چی بگم.

چیزی نمی‌شه گفت. بگذریم.

دیشب شب سومی بود که لپ‌تاپم رو روشن کردم، برنامه‌ی وورد رو باز کردم که رمانم رو شروع کنم و بنویسم ولی هیچی ننوشتم و غرق شدم توی یوتیوب.

همیشه دارم می‌گم فردا می‌نویسم و فردا می‌شینم می‌نویسم ولی انگار هیچ‌وقت قرار نیست اون روزی که می‌شینم و می‌نویسم بیاد.

این مسئله داره روی مخم می‌ره.

این که یه عالمه ایده و یه عالمه وقت هم دارم برای این که بشینم بهشون بپردازم و مهم‌تر از همه، یه چیزی توی این زندگیم دارم به اسم درس که باید تموم وقتم و تموم جونم رو براش بذارم، داره منو اذیت می‌کنه. به خاطر این که پول نیاز دارم تا بتونم کتاب‌های رفرنس این درس‌ها رو بخونم، هنوز ننشستم بشینم درس‌هام رو بخونم و این خیلی داره روی مخم می‌ره.

روم نمی‌شه به پدرم بگم که بهم پول بده برای این که برم کتاب‌هام رو تهیه کنم. این اصلاً خوب نیست، می‌گیری چی می‌گم؟

ولی خب

چه کار می‌شه کرد؟ مگه من الان درآمد دارم؟ ها؟ نه!

شاید بهتر باشه یه کم خرج‌هایی که می‌کنم توی روزم رو کمتر کنم، مثلاً قهوه نخورم، شاید هم سیگار رو ترک کنم.

فعلاً چیز دیگه‌ای ندارم که بنویسم. تمام.

شاید روزمرگی41

سلام من سرگیجم و اینجا وبلاگ سرگیجست
اتفاقی که برام افتاده بود باعث شده بود که من بخوام دیشب واقعاً به اینکه سیگارو ترک کنم فکر بکنم و تصمیمم گرفتم که ترک بکنم صبح که بیدار شدم رسیدم به کافه ای که مشتری ثابت قهوه هاشم کنار قهوه یه نخ سیگار هم سفارش دادم. نشستم مثل یه سلطان سیگارمو کشیدم،قهوه‌ام رو خوردم و الآن هم راه بهارستان برای رسیدن به دانشگاهم.
قرارمون این نبود که سیگار کشیدن به جای اینکه یکمی از این فکرهای من کم کنه و اگه وقفه‌ای بندازه بمونه نشست‌های فکری که من بین خودم و خودم برگزار می‌کنم،تبدیل بشه به تومخی جدید. و خب با این اتفاقی که افتاده هر یک کام از اون سیگاری که کنار قهوه‌ام سفارش داده بودم برای من شبیه زهرمار بود و یه جورایی فقط تونستم یه نیکوتین نصف نیمه از اون دریافت کنم.
موضوع شدن این چیزی که من توی زندگیم داشتم برای اینکه یکمی زندگی رو آسون تر پیش ببرم،تبدیل به یک چیزی که باعث حس گناه من میشه،شده قراره ادامه پیدا بکنه و قرار نیست مدت‌ها از نوشتن پست‌هایی در مورد چنین رشته افکاری دست بکشم.
از این زندگی خستم.
و خب مسئله اینه که قبلاً من حس خیلی خوبی هم نسبت به این موضوع نداشتم. من قبلاً هم نسبت به اینکه یه عالمه پول دارم بابت سیگار میدم حس مزخرفی داشتم. اینکه گاهی وقتا توی جمع غیر سیگاری‌ها به خاطر اینکه من سیگاری بودم بهم تذکر می‌دادن واقعا برام اذیت کننده بود و یه جورایی می‌دونی؟قبل از اینکه این موضوع اتفاق بیفته من داشتم ساس می‌کردم که به خاطر این سیگار یه جورایی دارم با خودم مثل یه شهروند درجه دوم رفتار می‌کنم. حالا که این مسئله هم پیش اومده دیگه قوز بالای قوز.
تف توش.
بگذریم باید برم یه روز چرند دیگه رو با تموم توی مخی‌هاش بگذرونم و حدس بزن چی؟
درسته از این گوشه جدید اورتینک متنفرم.
تمام

شاید روزمرگی40

سلام.

خوش اومدید، اینجا وبلاگ سرگیجه‌ست.

امروز اومدم در مورد یه روز خسته‌کننده‌ی دیگه بنویسم.

یه روزی که با تموم امروز بودنش الان گذشته و من عمیقاً از این که امروز رو همون‌طوری که دوست داشتم پشت سر بذارم، پشت سر گذاشتم خوشحالم.

دیروز وقتی که داشتم طبق روال جدیدی که برای جمعه‌هام در نظر گرفتم توی مغازه‌ی پروتئینی سر کوچه‌مون کار می‌کردم و نسخ سیگار شده بودم، رفتم دم در تا یه نخ سیگار روشن کنم و سیگار رو روشن کردم و پک اول رو که زدم، پدرم از توی کوچه‌ی بغلی با موتور پدیدار شد.

من هم سیگار رو سریع انداختم روی زمین و وانمود کردم که اصلاً سیگاری وجود نداشته، ولی خب اون دودی که داشت از دهنم بیرون می‌اومد رو دیده بود، نه خود سیگار رو، و اصلاً این موضوع براش چیزی نبود که بخواد رفع ابهام بشه و امروز هم داشت خیلی روی مخم می‌رفت به خاطر این که من سر کوچه و توی محله داشتم سیگار می‌کشیدم.

این که حق داره این‌طوری باهام رفتار کنه یا این که من بهش حق می‌دم که باهام این‌طوری رفتار کنه یا نه، رو اصلاً الان کار نداریم؛ فقط اینو می‌دونم که از این موضوع الان اصلاً خوشحال نیستم.

این که این مسئله الان پیش اومده، خب برام قابل پیش‌بینی بود و می‌دونستم که بالاخره وقتی دارم سر کوچه سیگار دود می‌کنم، یه روزی که دارم سیگار دود می‌کنم پدرم قراره با من و یه سیگار توی دستم و یه دهن پر از دود چشم توی چشم بشه و بیشتر از این که خود این مسئله اذیتم کنه، این مسئله برای من خیلی مهم شده که کی باید ترک کنم.

این مسئله داره روی مخم می‌ره که من باید ترک کنم ولی خب نمی‌خوام ترک هم بکنم.

دوست ندارم ترک کنم.

چرا؟ چون که من سیگار که می‌کشم جدی آروم می‌شم، احساس خوبی بهم دست می‌ده ولی از اون طرف پدرم و پارتنرم به خاطر این که من سیگار می‌کشم به شدت می‌تونن از دست من عصبی بشن.

پدرم بنده خدا که اصلاً اطلاع نداشت که من سیگار می‌کشم و کسی هم بهش نگفته بود.

این موضوع به خودی خودش جای تعجب داره و خیلی شک‌برانگیزه چون یه مشت پاچه‌خار و خودشیرین که برای پوست خیار و گرفتن زهر چشم و هر قصد کیری‌ای که دارن، هر آدمی رو به هر جایی که می‌تونن می‌فروشن، به تعداد خیلی زیادی توی محله‌ی ما وجود دارن.

بگذریم.

پارتنرم هم که اولتیماتوم داده که من سیگار نکشم و اگه بفهمه که سیگار کشیدم، باهام به هم می‌زنه و می‌دونم شوخی نداره؛ اون سر مسائلی که براش مهم هم نیست قابلیت به هم زدن داره، این یکی مسئله که خیلی هم براش مهمه.

من این داستان رو ازش پنهون کردم و به چیز دیگه‌ای سر هم کردم برای توضیح این که چرا من با پدرم دعوام شده.

و خب.

چی بگم؟ نمی‌دونم.

آه... فقط نمی‌دونم ترک کنم، چون نمی‌خوام شرم پنهان‌کاری و سیگاری بودن رو بیشتر از این تحمل کنم یا نه.

جز این شرمی که دارم ازش حرف می‌زنم، خیلی هم در مورد این مسئله که سیگار روی روان آدم چه تأثیراتی می‌ذاره خوندم و یه جورایی دارم احساس می‌کنم که قدرتی که الان احساس می‌کنم ندارم رو اون ازم گرفته.

ولی یه جورایی می‌شه گفت یکی، تنها خونه‌ی امنی هست که من توی این دنیای کوچیک خودم دارم.

آه.

بگذریم.

قبلاً من می‌خواستم بنویسم هر بار گوشیم رو که باز می‌کردم، به جای این که بیام داخل بلاگفا تایپ کنم، می‌رفتم توی یه کانال خصوصی که فقط خودمم داخلش هستم، داخل روبیکا، و اونجا تایپ می‌کردم و برای همین هم اونجا یه آرشیو خیلی خیلی طولانی دارم.

که خب بیشترش راجع به دعواهام و فکرهایی‌ست که روی مخم بودن یه زمانی.

شاید بشینم بخونمش یه روزی، شاید هم همین‌طوری روی سرورهای روبیکا نگهش دارم.

این پست رو تمام می‌کنم.

تمام.

مرسی که خوندید و می‌خونید.

برام یه نظر بذارید چون راستش به نظرتون احتیاج دارم.

همه کامنت‌هاتون رو می‌خونم و پاسخ می‌دم 👽❤️

شاید روزمرگی39

سلام. اینجا وبلاگ سرگیجست. مثل همیشه.

دوباره اومدم شبیه این یوتیوبر هایی که ویدیو های روزمرگی میگیرن یه قسمت شاید روزمرگی براتون بنویسم و بعدش هم برم تا وقتی که دوباره انگشت هام هوش کنن چند کلمه ای روی این کیبورد لعنتی که همش داره از غم های من می‌نویسه بکوبم.

بیست و چهار ساعتی از وقتی که من تصمیم گرفتم که رابطم با فلانی رو به هم بزنم می‌گذره و ازش خبری نیست. ده دوازده ساعت پیش قسمم رو شکستم و به قول خودش اشتباه کردم و اهاش تماس گرفتم ولی التماس نکردم و خودم رو به در و دیوار نکوبیدم من صرفا باهاش تماس گرفتم چون خس کردم خیلی یک طرفه تصمیم گرفتم و شاید یک راه حتی شده یک راه احمقانه هم می‌تونست برای نجات این ارتباطی که بین ما انقدر سمی شده وجود داشته باشه.

من دلایل خیلی زیادی برای این که بخوام این ارتباط رو ترک کنم داشتم اگه پست های این وبلاگ رو بخونید یک بار می‌فهمید که دارم درمورد چی صحبت میکنم.

ولی مهم ترین دلیلی که من برای جدا شدن از این فرد داشتم این بود که دوست نداشتم که دیگه توی این ارتباط با من به خاطر کمبود ها و به خاطر اخلاق بدم بخواد اذیت بشه. با این فکر که از یه بحث چند روز قبل توی ذهن من کاشته شده بود، تصمیم یک طرفه رو گرفتم و فقط اعلام کردم و چند ساعت بعد عذاب وجدان و البته فکر اون که از سرم بیرون نمی‌رفت و احساس این که ممکن بود بشه یه کاری برای این ارتباط انجام داد و تو زدی خرابش کردی؛ باعث این شد که باهاش تماس بگیرم و بهش بگم که اگه یک درصد هم فکر میکنی که این جدایی رو نمیخوای و میتونی توی این ارتباط طوری غیر از اون چیزی که همه چیز رو بگا داد، رفتار کنی؛ باهام تماس بگیر و الان هنوز خبری ازش نشده.

دلم براش تنگ شده و واقعا دلم میخواد باهاش تماس بگیرم و بهش بگم بیا بریم بیرون ولی خب این کار رو نمی‌تونم انجام بدم.

دلمم خیلی خیلی خیلی به شدت گرفته

با این که خیلی دلم می‌خواد باهاش ارتباط بگیرم و می‌تونم این کار رو هم انجام بدم ولی این کار رو نمی‌کنم.

من ریش و قیچی رو دادم دست اون.

امیدوارم دیر نشه و یه تماسی ازش ببینم و اگه نشد هم باید برگردم به زندگی عادی و نذارم توی قلبم زخمش همیشه تازه بمونه.

بگذریم. نمی‌دونم باید این رو توی دفترچه تلگرامیم بنویسم یا اینجا.....ولی خب اینجا می‌نویسم. و از اونجایی که میخوام درمورد این موضوع طولانی تر از یه پاورقی یا یه پاراگراف توی یه پست بنویسم یه حالت تیتر توی همین پست براش می‌ذارم

عشق اول

زیاد پیش میاد که من توی بلاگفا یا پلتفرم های وبلاگ نویسی دیگه به یک‌سری پست بر بخورم که یک مرد پنجاه ساله درمورد دختری که توی 16 سالگی عاشقش بوده مبی‌نویسد و چنان ملموس می‌نویسد که گاهی برای یکم غمگین شدن این پست هارا می‌خوانم ولی برای خودم چه؟ من مگر عاشق نبودم؟ پس چطور الآن زنده ام؟....

چرا باید این همه دعوا و درگیری وفیلان بین ما پیش می‌آمد تا من یاد بگیرم بجای بودنش نبودنش را زندگی کنم؟ چرا احساس من باعث نمی‌شود اشک هایم گونه هایم را تز کنند؟
چرا باید طوری بودن هم را زندگی می‌کردیم که تنها چاره ی نجات از آن حجم درد را جدایی ببینیم؟ نمی‌فهمم.....
آه....

من دلم برایش تنگ است. ولی چرا کاری نمی‌کنم؟
مگر من نمی‌خواهم برگردد؟
آه
بیش از این نمی‌نویسم..... تمام

شاید روزمرگی38

سلام من سرگیجم

بالاخره تصمیمم رو گرفتم و تصمیم گرفتم این آدمی که همش داره منو ترک می‌کنه رو خودم ترک کنم.

تصمیم گرفتم این بار به اون سیلی هایی که روونه گوش خودم کردم احترام بذارم و این بار منت کشی نکنم. بهش پیام دادم و گفتم من دیگه نمیتونم ادامه بدم حتی اگه من اون آدمیم که تا الان باهات بد رفتار کرده.

بهش گفته بودم باهام تماس بگیره تماس نگرفت. خودم تماس گرفتم و جواب نداد منم یه پیام گذاشتم و وقتی سین زد درجا بلاکش کردم

شمارش رو هم بلاک نکرده بودم که اگه یه وقت خواست باهام تماس بگیره حرف بزنه بتونن و خب تماس هم گرفت

تماس که گرفت فقط پرسید که همه چیز تموم شده یا نه ؟

منم بهش گفتم که خودت چی فکر می‌کنی؟

قطعاً دیگه همه چیز تموم شده چون من واقعاً دیگه جون این همه درگیری و دوری از همدیگه رو ندارم.

من دیگه نمی‌تونم واقعاً به این وضعیت ادامه بدم و امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی. و صادقانه بخوام بهت بگم دوست عزیزی که داری اینجا رو می‌خونی و به این وبلاگ سر زدی...

واقعا به نظرم دیگه کافیه و این دفعه آخرین باری بود که جدا شدن بین ما رقم خورد.

برای من دیگه کافیه...!

تا کجا می‌تونم باهاش بجنگم؟

داستانی که باعث شد تا اینجا پیش برم رو توی اپیزود قبلی شاید روزمرگی برات نوشتم می‌تونی بری یکم پایین‌تر و داستان جذاب منو بخونی.

چی بگم؟

با منم این ارتباطی که بین ما بود دیگه شبیه یه شوی تلویزیونی شده بود. من از درد و فشار توی سر و کله خودم می‌کوبیدم و بهم گفت ادا در نیار.

الانم که منو مسدود کرده.

چه می‌دونم. می‌خوام دیگه بهش زنگ نزنم. حتی می‌خوام نامه هم براش ننویسم و وبلاگم که روش نامه می‌نوشتم براش رو هم پاک کردم مطمئن بشم و مطمئن باشه دیگه قرار نیست که چیزی بین من و اون رقم بخوره.

هرچی و هرچقدرم اتفاقات شیرین رو با همدیگه تجربه کردیم. هرچند که توی این اصفهان هر جایی هم که برم با همدیگه خاطره داریم...

من دیگه بسمه.

اون هم بسشه.

مگر چقدر منو توان داریم که بخوایم انرژی و توانمون را برای کوبیدن تو سر کله همدیگه خرج کنیم؟

هان؟

به قول یکی از دوستام اصلاً خیلی هم دوستش داشته باشم وقتی که همش هر شب و هر روز دارم به خاطر این بشر به جنون می‌رسم چه فایده‌ای داره؟

وقتی این رابطه فقط یک مصرف کننده انرژی برای منه و تمام انرژی و روحم رو با هم داره می‌مکه تنها نتیجه و ثمری که ممکنه این ارتباط داشته باشه فقط و فقط فرسایش دو نفره.

از شما می‌خوام که برای من آرزوی موفقیت بکنید تا این روز های خماری پس دادن و دلتنگی این بشر رو پشت سر بذارم.

من الان نسبت به این بشر اصلا و ابدا بی حس نیستم و همین هم باعث این میشه که دلم براش تنگ بشه و بخوام گاهی برش گردونم ولی برام آرزو کنید که بتونم به هوس این آدم غلبه کنم. بتونم به خودم بگم شیرینی هایی که ذهنم داره برای خودش تداعی می‌کنه فقط یه توهم از یه تصویر بت گونه توی گذشتست.

ممنونم که به حرف هام گوش دادید.

تمام

شاید روزمرگی37

سلام

مثل همیشه، من سرگیجه‌ام. خوش آمدید.

مثل همیشه، نه هوش مصنوعی و نه فکر خودم نمی‌تواند مرا به یک نتیجه‌ی درست و حسابی برساند که بدانم با این وضعیتی که در آن گیر کرده‌ام چه کنم.

من واقعاً خسته شده‌ام از این حجم تنفر و درد و دوری که بین ما جریان دارد. خسته شده‌ام از این همه فریاد کشیدن، از این همه سیلی زدن به صورت خودم، از این همه گریه کردن و در نهایت، دیده نشدن.

مگر من جز آرامش در میان دستانش چه خواستم؟ چه تمنایی کردم؟ چرا دارد این‌گونه به سرمان می‌آید؟ چرا داریم این‌گونه به سر خودمان می‌آوریم؟ چند بار باید توضیح می‌دادم که به دلایلی سی دقیقه دیر کردم؟ چند بار باید توضیح می‌دادم که این به خاطر آن نیست که من اهمیت نمی‌دهم؟

فقط چون چند بار تکرار شده بود، باید این‌گونه می‌شد. باید کلمات زبر و سخت و برنده‌ای را که از زبانش بیرون می‌آمدند، به من می‌گفت. شاید به نظرش کار درستی کرده که وقتی من دچار حمله‌ی عصبی شدم، به جای گرفتن دستانم، به جای اینکه قطره‌ای آب به من تعارف کند، وضعیت من را یک ادا خطاب کند...

چه باید می‌شد؟ من چه توقعی داشتم؟

خودش را راحت کرد با این جمله که: امشب من اصلاً حوصله‌ی تو را ندارم و اگر حالت بد است، از همین حالا برو. دیگر مسئولیتی نمی‌پذیرد. به قول دل سنگش، به من گفته بود.

چرا من همچنان تمنای دستان او را دارم؟ اگر غیر از این است، مگر خیلی واضح به من نگفته که دیگر نمی‌خواهد دستانش خانه‌ی من باشد؟

به شدت خسته، پوسیده و عاجزم. سیگار و قهوه با این چرت و پرت‌ها هم دیگر آرامشی برای من ندارند؛ فقط هستند تا احساس کنم هنگام کشیدن درد قلبم کاری انجام می‌دهم.

و امان از این قلم.

می‌گویند وقتی ناراحتی بنویس؛ وقتی احساس می‌کنی دیگر چاره‌ای نداری؛ وقتی ذهنت پر از افکاری شده که نمی‌دانی به کدامشان بپردازی و کدام مسئله را خودت با خودت حل کنی. بنویس. ولی تنها کاری که این قلم برای من می‌کند این است که فقط و فقط باعث مرور دردهایی می‌شود که بر قلبم سنگینی می‌کنند.

آه از این قلم.

بعد از لحظات قلم زدن بر دردها، برای آنکه نوشته داشته باشم، مجبورم به خاطرات خوش، به آرامش آغوشش فکر کنم؛ قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم و قلم بزنم و قلم بزنم و قلم بزنم.

مجبورم قلم بزنم و با وجود اینکه فقط فکر کردن به این خاطرات دیگر شیرینی واقعی را در قلب من تداعی نمی‌کند، خودم را مجبور می‌کنم که مزه‌ی شیرینی را زیر زبانم احساس کنم. داستان من هم شده داستان حلوا حلوا کردن.

به شدت خسته‌ام.

تمام.

شاید روزمرگی36

سلام

اینجا مثل همیشه وبلاگ سرگیجست.

امروز نمی‌دونم به خاطر این هوایست که دلم داره خودشو به در و دیوار می‌کوبه یا به خاطر چیه ولی شدیدا دلم گرفته.

شایدم به خاطر اینه که دلم خیلی شدید برای اون آدمی که دوستش دارم تنگ شده.دلم برای دست هاش خیلی تنگ شده و دلم الان واقعا به بغل کرمش نیاز داره حالا که این خیابونا سرد شدن.

این که وقتی این خیابونا سرد میشن و این هوای ابری پاییز میاد برای چی دل آدما هم سرد میشه. دل منم سرد شده و سیگار هم باعث این میشه که بدنم بیشتر به این کرختگی ناشی از این هما تن بده.

دلم می‌خواد آهنگ گوش بدم.دلم می‌خواد یه سیگار با یه قهوه روی میز کافه موردعلاقم که یه سالی هم هست بهش سر نزدم داشته باشم.

آره....کافه ی گرونیه و من هم چرتکه انداختم و سمت اونجا نرفتم. پول دستم بیاد با یار میرم یه سر

آه

کاش اتاق من پنجره داشت.

لپتاپم رو جلوم باز می‌کردم و با پاکت سیگارم و لیوان قهوم نوشتن این رمانی که گفتم می‌نویسم رو شروع می‌کردم ولی اتاقم برای من بیشتر شبیه یه زندانه که وقت هایی که بیرون ازش نیستم در تمنای فرار ازش و وقتی که بیرون از اونم در تمنای بازگشت به اون می‌گذرونم.

دلم هوس یه عود سرخپوستی دست ساز کرده ولی امروز برای یه شاخه عود هم پول ندارم.

زندگی سخته و شرایطی که دارم نمی‌ذاره برم سر کار.آه ولی خب سر کار هم که برم دیگه مجالی برای بودن توی اون اتاق برام نمی‌مونه

گاهی وقت ها زندگی بیش از حد به تناقض دست می‌بره

تمام

شایدروزمرگی35

سلام

اینجا وبلاگ سرگیجست و‌ خوش اومدید.

من بهتون قول داده بودم شروع کنم به نوشتن یه رمان براتون. دارم می‌نویسم ولی خب هنوز به دلایلی نتونستم اپیزودی غیر از شاید روزمرگی های همیشگی و روتین براتون پست کنم. بگذریم.

دیروز خیلی روز خوبی نداشتم و از اون روزهایی بود که اصلا ازشون خوشم نمیاد ولی خب پایانش خوش بود و اتفاقاتی که تجربه کردم یه جورایی وقتی به پایان روز رسیدم جبران شد.

دلم یه حال خوب می‌خواد ولی نمی‌دونم چه حال خوبی میخوام تجربه کنم. نمیدونم. انکار این زندگی خیلی دلگیر کننده و بیثمر داره می‌گذره و خب این به خاطر اینه که سبک زندگی من اینطوری شده و اون طوری زندگی نمی‌کنم که دوست دارم. انگار به این روالی که دارم می‌گذرونم عادت کردم و این اصلا خوب نیست چون برای من این‌ که عادت های قدیمی رو ترک کنم خیلی خیلی سخته.

مشکلی که من با خودم دارم اینه که دوست دارم یه آدم فوق‌العاده تلاشگر باسم ولی خب... هنوز یه جا نشستم و تلاش‌گر نیستم. حتی روند تبدیل شدن به آدم تلاشگر رو هم هنوز پیش‌ نگرفتم.

الان که دارم این هارو هم اینجا می‌نویسم به خاطر اینه مه بشینم و مرور کنم که روزم بی نتیجه رفته شاید یه نتیجه ای داشته باشه و من از این حالت No life در بیام و البته به خاطر این که توی انجام دادن یه کاری بخوام دیسیپلین داشته باشم و اون کار هم تولید محتوا برای این وبلاگمه.

تازه

براش اپلیکیشن هم درست کردم. خودم نصبش کردم. شما هم میتونید از طریق پیت ثابت اپلیکیشن وبلاگ منو نصب کنید. تازه یه اپلیکیشن برای این که بتونید باهاش وبلاگتون رو مدیریت بکنید هم ساختم که اون رو هم براتون گذاشتم

چیز دیگه ای نیست که بنویسم. فعلا....

شاید روزمرگی34

نمی‌دونم این که اول هر پست می‌نویسم «سلام، اینجا وبلاگ سرگیجه‌ست» چیز جالبیه یا نه.

ایده‌ای ندارم چطوری باید به مخاطبی که داخل صفحه وبلاگ‌های به‌روزرسانی‌شده دنبال یه وبلاگ می‌گرده بگم که اینجا همون وبلاگیه که بهش سر می‌زنه.

به هر حال

سلام، اینجا وبلاگ سرگیجه‌ست و من هم سرگیجم.

دیشب با تموم دیشب بودنش تموم شد و الان دیگه دیشب نیست. معلوم نیست با فلانی به هم زدم یا نه ولی خب مثل این که به هم زدم. اصلاً هم نمی‌خواد صحبت کنه و داره بهم می‌گه که کلاس‌هاش پشت سر همن و نمی‌تونه تا ساعت چهار و نیم باهام صحبت کنه که می‌دونم داره چرت و پرت می‌گه ولی به خاطر دیشب نمی‌تونم بهش هیچ خرده‌ای وارد کنم.

پس بهش ایرادی وارد نیست و خب با این که این موضوع خیلی هم داره منو اذیت می‌کنه نمی‌تونم کاریش بکنم. از کی ایراد بگیرم؟ از خودم که دیشب تصمیم گرفتم این رابطه کیری رو به هم بزنم؟

بی‌خیال بابا. با خودم که سر جنگ ندارم! دارم؟ دارم!

چند وقتی هم هست که توی این حالت گیر کردم. اعصابم به شدت خورده و خب چون ذره‌ای دلگرمی از طرفم نمی‌بینم همه چیزو به هم ریختم توی ارتباطم، در حالی که می‌دونم این کار اصلاً چیزی رو درست نمی‌کنه و حتی به بهتر شدن این وضعیتی که ارتباطمون داره هم کمک نمی‌کنه.

من از دست خودم این چند وقته شاکیم که هر وقت دست به قلم می‌شم فقط دارم در مورد رابطم و این که چقدر ذهنم درگیرشه می‌نویسم، ولی دوستش دارم و همین هم باعث این شده که بخوام توی این ارتباط بمونم.

این باعث شده که توی این ارتباط بمونم و بخوام خودمو این وسط بذارم وسط و طرف مقابلم هم مثل منه. من نمی‌دونم اگه این داستان وابستگیه چرا پس این بشر از قلب من بیرون نمی‌ره. اگه این داستان وابستگیه چرا هنوز شیرینی بوسه‌هامون توی قلب من تداعی می‌شه؟ چرا هنوز فکر به آغوشش می‌تونه قلب منو وادار کنه که به دیوانه‌وارترین حالت ممکن بکوبه؟

از ته قلبم دارم آرزو می‌کنم که می‌تونستم این داستان رو طور دیگه‌ای رقم بزنم. اون‌طوری که قلبم به اون چیزی که می‌خواد برسه و مغزم هم این‌قدر در حال کوبیدن خودش به در و دیوار نباشه.

شاید مشکل از اینه که من دارم برای این زندگیم تقریباً هیچ کاری نمی‌کنم. گاهی وقت‌ها از این که داره این‌قدر برای این زندگی‌ای که داره تلاش می‌کنه حسودی می‌کنم.

اون بهم گفت مثل من نیست و درسش براش مهمه و من دیدم واقعاً با این که آرزو دارم بشینم مثل اون درس بخونم واقعاً دارم به درسم بی‌اهمیتی می‌کنم.

مثل الان که کم‌کم قراره نیم ساعت دیرتر به اولین کلاس امروزم برسم.

چه می‌دانم.

شاید روزمرگی33

سلام.

اینجا وبلاگ سرگیجست، منم سرگیجم و به اینجا خوش اومدید

امشب حالم خیلی گرفته‌ست و یه داستان خیلی طولانی هم داره که اینجا تعریف می‌کنم. بگذریم. نمی‌دونم چقدر این وبلاگ رو تا الان دنبال کردید. البته فکر نمی‌کنم این وبلاگ دنبال‌کننده خیلی خاصی هم داشته باشه چون هر پستی که می‌ذارم نهایتاً ده یا یازده تا بازدید برای خودش می‌گیره و نهایتاً دو تا کامنت هم می‌گیره. ولی خب من فرض رو بر این می‌گیرم که ممکنه یه نفری اینجا رو دنبال کرده باشه.

نوشته‌های «شاید روزمرگی» پشت یه اسم خلاقانه‌ی تصادفی نام‌گذاری نشدن. من این اسم رو اون‌جایی برای این نوشته‌ها گذاشتم که دوست دخترم که خیلی هم دوستش داشتم به دلایلی می‌خواست منو ترک کنه و من یه نوشته در موردش نوشتم. می‌تونید با امکان جستجوی وبلاگ یا از طریق عناوین نوشته‌ها برید قسمت اول رو بخونید و ببینید که چی نوشتم.

امروز ولی داستان خیلی فرق می‌کنه چون به یه نتیجه‌ی خیلی مهم رسیدم و اون هم اینه که هر چقدر من فلانی رو دوست داشته باشم آدم من نیست و من آدم اون نیستم و نمی‌تونم اون‌طوری که درستشه باهاش در ارتباط باشم.

ما نمی‌تونیم اخلاقیات هم‌دیگه رو تحمل کنیم و نمی‌تونیم خیلی جاها هم‌دیگه رو درک کنیم و همین هم باعث این می‌شه که من اینجا بپذیرم که همه چیز دیگه تموم شده و باید بذارم برم برای همیشه.

این بار هم هم‌دیگه رو بلاک نکردیم.

این بار هم همه‌ی راه‌های ارتباطی بازن و اگه بخوایم می‌تونیم به هم‌دیگه پیام بدیم ولی خب بهتر برای هر دومون اینه که از هم‌دیگه بگذریم و مسیرمون رو پیش بریم تا آدم‌هایی که برای ما مناسبن سر راهمون قرار بگیرن. به قول عمو سیامک یکی که از هر نظر بهتره. (عمو سیامک دلم برات خیلی خیلی تنگ شده)

و امیدوارم این که بهش گفتم اگه بخوای می‌تونی بهم پیام بدی فقط یه امید واهی باشه برای اینکه بتونم روزهای اول نبودنش رو زنده بمونم.

چون معمولاً این روزها با این که زیاد هم بودن برای من خیلی خیلی سخت می‌گذرن و هر بار این روزها که میان سراغم، من چند ساعت یه بار یه فروپاشی روانی رو تجربه می‌کنم.

راستش

دقیقاً یادم نمیاد که من و اون اولین بار کی از هم‌دیگه جدا شدیم ولی اینو می‌دونم که خیلی قبل‌تر از نوشتن قسمت اول شاید روزمرگی بودش و از اون موقع ما داریم مرتب با فواصل نهایتاً یک هفته‌ای با هم‌دیگه کات می‌کنیم و این اواخر کات‌ها هر دو روز یه بار اتفاق افتادن.

شرمنده خودمم که تازه متوجه شدم اینجا دیگه جایگاهی برای من نداره.

شاید روزمرگی32

سلام

اینجا وبلاگ سرگیجست.

خوش اومدید.

امروز روز خیلی بی فایده غی برای من بود. انتخابم امروز این بود که بگیرم تا جایی که می‌تونم بخوابم و پارتنرمم اصلا براش مهم نبود که من دارم چیکار می‌کنم و اصلا از من خبر هم نگرفت.

صبح باهاش بحث کردم و همین چند دقیقه پیش هم دوباره باهاش بحث کردم و دعوامون شد.

میدونی؟ از این که همش دارم باهاش بحث می‌کنم ناراحتم و خب نمی‌دونم چرا همیشه یه چیزی این وسط هست که من بخوام به خاطرش از دستش ناراحت بشم.

آه.

شدیدا دلم گرفته م دلم می‌خواد که از این وضعیت بیرون برم.

بهم میگه رابطه و عشق این طوری نیست که بشینی چندین ساعت باهام صحبت کنی رابطه اینه که حتی وقتی ساعت‌ها با هم فاصله دارید هم توی قلب هم باشید. از عشق سربازای جنگ جهانی برام مثال میزنه و خب تصلا حواسش به این نیست که من این همه پای تلفن نمی‌مونم برای سرگرمی یا اینکه به معیاری که برای عشق دارم عمل کنم. این کار رو می‌کنم چون دنبال اینم که بهم دلگرمی بده حتی اگه هزاران کیلومتر فاصله باشه حتی اگه دلخوری وسط باشه باز هم منو انتخاب می‌کنه و خب اون چی‌کار می‌کنه؟ هیچی. منو متهم می‌کنه

نمیشه باهاش حرف زد.

شرط می‌بندم الان به خاطر طوری که باهام رفتار کرده از خودش خیلی هم راضیه و اصلا براش مهم نیست که حس من الان چطوریه.

رسما میگم

ریدم تو این زندگی.

چه می‌دونم

نمی‌دونم برای چی انقدر فکرم همیشه درگیره.

تف توی این زندگی و این عشق که وقتی هست فکرم درگیره و وقتی که نیست هم باز درگیرم که چرا نتونستم طوری باشم که الان باشه.

و خب

از شما هم گله دارم.

من لینک حمایت مالی گذاشتم برای این که اگه کسی دوست داشت دونیت کنه نه این که اگه کسی دوست داشت بیاد و من رو زیر بار فحش بگیره. اگه از این محتوایی که من تولید می‌کنم خوشتون میاد می‌تونید منو دونیت کنید اگرم حال نمی‌کنید نمی‌دونم برای چی میاید و اینجارو می‌خونید.

چرا فحش میدید؟

فحش هاتون رو برای خودتون نگه دارید رفقا

فعلا....

شاید روزمرگی31

سلام

اینجا وبلاگ سرگیجست و من هم سرگیجم و امشب هم اومدم که یکمی با این کلمات و جمله بندی مزخرفی که دارم یکمی اذیتتون کنم و بعدش هم برم تا وقتی که چیز جدیدیبرای منتشر کردن روی این وبلاگ داشته باشم.

بگذریم

امشب که دارم این رو می‌نویسم یه حجم خیلی زیادی از فکر داره بهم تجاوز می‌کنه و خب این هم از اینجا میاد که شب ها به بحران هویت می‌رسم.

یعنی دارم اینو جدی میگم یکی از مشکلات من اینه که شب ها به بحران هویت می‌رسم. کافیه یه پست وبلاگ غمگین ببینم یا از روز یکی بخونم که به نظرم روز پربار تری از من داشته تا کاملا فروپاشی روانی تجربه کنم و از هم دیگه بپاشم.

من دارم روز هام رو برای هیچی همینطوری می‌دم میرن. حقیقتا به نظرم هیچ سودی برام ندارن

امروز من با فردای من هیچ فرقی نداره تهش اینه که یه سر کار برم یا یه کلاس رو برم داخل دانشگاه حاضری بزنم.

این چند وقت اونقدر حالم توی در و دیوار بود که همین که الان زندم و دارم سعی می‌کنم با محتوا جور کردن برای این پلتفرمی که برای خودم ساختم خودمو سرگرم کنم، خیلیه.و‌ حقیقتا یه چیزی که باید یگم من به دو دسته آدم خیلی حسودی می‌کنم

یک دسته آدم هایی که بهشون رسیده و نیازی به تلاش کردن ندارن و فقط دارن از ثمره زحمت پدرهاشون استفاده می‌کنن و لذت زندگی رو می‌برن که خب نوش جونشون پدرشون زحمتش رو کشیده و دمشون هم گرم بعضیاشون که خیلی با معرفتن رفقاشونم توی تفریح های گرونی که انجام میدن شریک می‌کنن.

یک دسته دیگه آدم هایی که خیلی تلاش می‌کنن.آدم هایی که واقعا تلاش‌گرن و واقعا هم زحمت می‌کشن درجهت اون هدفی مه توی ذهنشون برای خودشون معین کردن. و این آدم ها به هدف هاشون می‌رسن.....

باور کن من خودم یدونه آدم ندیدم که تلاش بکنه و به اون چیزی که می‌خواد دست پیدا نکنه. حتی یدونه آدم هم ندیدم که اینطوری باشه‌.و این که من آدم تلاشگری نیستم خیلی داره منو اذیت می‌کنه.

آره.

با پارتنرمم امروز بحثم شد به خاطر این که بهم گفت می‌خواد بره روی پروژه دانشگاهش کار کنه و بعد فهمیدم که داشته توی اینستاگرام برای خودش می‌چرخیده و خب می‌دونی؟ این که اینستاگرام رو به من ترجیح داد خیلی عصبانیم کرد.

نمی‌دونم

خودش که میگه حرف زدن با تو یه حسی داره و اینستاگرام گشتن یه حس دیگه داره. و خب

منم احساس می‌کنم اون اینستاگرام گشتن رو بیشتر از من دوست داره. نمی‌دونم

خیلی جاها توی زندگیم رو الان دارم به عنوان یه جای اشتباه که الان ایستادم نگاه می‌کنم.

تمام

پی نوشت: آرشیو این وبلاگ هم داره پر میشه. از شاید روزمرگی چهار به بعد توی صفحه اصلی وبلاگ هستش

برام جالبه. هروقت یه آرشیوی حجمش زیاد شد و پر شد ولش کردم نمی‌دونم چرا.

این یکی رو ول نمی‌کنم خیلی برای همه چیزش زحمت کشیدم براش اپلیکشن درست کردم و خودم نصب کردم براش قالب طراحی کردم و وقت روش گذاشتم. نمی‌دونید چقدر اذیت شدم تا همین سیستم سرچ توی مطالب رو طراحی کنم

شاید روزمرگی30

سلام

اینجا وبلاگ سرگیجست.

اگه قبلا وبلاگ من به چشمتون خورده باشه منو می‌شناسید تا یه حدود خیلی زیادی و می‌دونید که من با فواصل خیلی طولانی از هم معمولا پست می‌ذارم و توی این چند ماه پیش هم اومده که چند وقت پشت سر هم فعال باشم و پست منتشر کنم.

امروز هم اومدم اینجا تا یکمی براتون درد و دل کنم و مثل همیشه از احساساتم نسبت به این زمدگی و این که کاهی چطوری پیش می‌ره بنویسم. بگذریم.

دیشب بعد از این که قسمت بیست و نهم از این سری پست های شاید روزمرگی رو‌ منتشر کردم چند ساعتی مشغول خوندن پبلاگهایی بودم که تازه پست منتشر کرنه بودند و توی بخش وبلاگ های بروز شده بلاگفا یکمی چرخ زدم.

خیلی پیش نمیاد این کار رو بکنم برای همین هم وبلاگم معمولا بازدید زیادی دریافت نمی‌کنه چون من خیلی به وبلاگ های دیگه سر نمی‌زنم و خیلی هم چیزی نمی‌نویسم روی وبلاگم و بیشتر نوشته هام توی یه گروه خصوصی یه نفره داخل تلگرام برای همیشه آرشیو میشن....(وقتی هم که وبلاگم خیلی بازخورد زیادی نمی‌گیره نمیام که بنویسم و این وبلاگ خیلی از من چیزی نداره که بگه) بگذریم.

نوشته های مردم رو که داشتم می‌خوندم به فکر فرو رفتم.

این که همه ی مردم چیزهایی که من آرزوشون رو دارم دارن زندگی می‌کنن و گاهی وقت ها ازش هم می‌نالند.یکی داشت از دانشجو بودن توی یه شهر دیگه می‌نالید یکی دیگه داشت از این که داره کنکور میده می‌نالید.

یکی دیگه از ازدواج و دردسر های زندگی متاهلی می‌نالید و به طرز عجیبی این ها آرزوی منه.

البته.

منم دانشجو‌ام ولی سهر خودمون.

شاید بگی این که خوبه ولی من ترجیح می‌دادم که یه شهر دیگه درس بخونم و خب به خاطر قوانین مسخره ی اساسی این کشور نمی‌تونم با عشق زندگیم یه جایی که حریم خصوصی داشته باشم وقت بگذرونم مگه این که باهاش ازدواج کنم که من خودم اگه شرایطش رو داشتم و می‌تونستم تامین کنم این کار رو می‌کردم ولی خب شرایط ازدواج رو ندارم و بله نمی‌تونم یه هتل یا یه اتاق رزرو کنم. نمی‌تونم بدون استرس دو دقیقه توی آغوشم بکشمش.

آه

اینا چیزاییه که خیلی اذیت کنندست.

راستی

اپلیکیشن اندروید وبلاگم رو هم دیشب ساختم

خواستم توی مایکت منتشرش کنم که بیخیال شدم چون مثل این که خیلی سخته و بازار هم پول می‌خواد برای این که اپلیکیشن رو منتشر کنه.

یه کانال تلگرامی میزنم اگه دوست داشتید می‌تونید اپلیکیشن اندروید وبلاگم رو دانلود کنید

شاید روزمرگی29

سلام
امشب یکمی حالم خوب نبود و گفتم برای این که یکمی این ذهن شلوغم رو تخلبه کنم یه سر به این دفترچه یادداشتم روی بلاگفا بزنم و روی این وبلاگ برای خو.دم بنویسم. از اونجایی که حوصله ی این رو نداشتم که با موبایل هم بخوام تایپ کنم با لپتاپ گلم اومدم که این چند وقته دوباره دارم ازش استفاده میکنم و خداییش از این که دارمش خوشحالم چون واقعا داره بهم کمک میکنه.
از اونجایی که اینجا جاییه که میتونم برای خودم بنویسم و خب شماها هم براتون خیلی مهم نیست که داستان پیش اومده چیه و چی منو به اینجا کشونده که بخوام درمورد احساساتم که ناشی از اونه بنویسم بدون این که بخوام زور و زجه بزنم تا یه توضیح سر بسته از موضوع بدم شروع میکنم به نوشتن همین احساساتی که دارم
بگذریم.... این همه مقدمه چینی خودش میتونست کار شرح همه ی موضوع باشه اونم از صفر تا صدش ولی خب من ترجیح دادم یکمی توی حاشیه هم برم.
گاهی اوقات نمیدونم باید به خودم چی بگم.
با این که نه من میتونم رفتار های اون رو تحمل کنم و نه اون منو تحمل میکنه (که صد البته رابطه جای تحمل نیست جای سازش، پذیرش، کنار اومدن با خوبیها و بدیهای طرف مقابله..... ولی حتی این هم اینجا توی این ارتباطی که داخلشم وجود نداره) نمیدونم برای چی دارم این بشر رو به زور توی زندگیم نگه میدارم. برای چی من هربار براش نامه مینویسم؟ برای چی نمیذارم که بره؟ جدی چرا این کار رو نمیکنم؟ وقتی کافیه تا یه چیزی پیش بیاد تا همه چیز به هم بخوره تموم برنامه ها کنسل شه و این رابطه به یه کمای دیگه بره.
من خستم.
همه هم بهم میگن:((داری فقط خودت رو این وسط بگا میدی. اونم داری بگا میدی.... روی نفس خودت کار کن و وقتی که رفت تلاش نکن برش گردونی ولی من باز هم عین این احمق ها این کار رو میکنم. ببین رفیق من واقعا از این حجم از حماقتم خسته شدم ولی خب دارم این کار رو میکنم.
مشکل واقعی اونجاست که دوستش دارم. میدونم که دوست داشتن به تنهایی دلیل کافی ای نیست ولی نمیدونم چرا نمیخوام این موضوع رو بپذیرم.
میدونم اول و آخر این چیزی که بهش میگن جدایی و پشت سر گذاشته شدن اتفاق میوفته خصوصا برای مایی که نصف بیشتر این ارتباط کیریمون دعوا و توی سر و کله هم زدن بوده ولی باز هم انگار نمیتونم بپذیرم. هرباری هم که جدایی پیش اومده من سریع این جدایی رو از بین بردم چون واقعا دوستش دارم. وجودش برام خوشحال کنندست این که توی زندگیمه واقعا چیزیه که بیشتر وقت ها به خاطرش خوشحالم. دختریه که واقعا خیلی با سلیقه و با شخصیته ولی همش داره از اخلاق و رفتار من ایراد میگیره.
خیلی جاها من قبول دارم که رفتارم اشتباهه و خیلی جاها هم دیگه اون رفتار هایی که دوست نداشت و به خاطرشون به مشکل میخوردیم رو کنار گذاشتم ولی یک سری جاها اخلاقیاتم رو هم زیر سوال می‌بره و بهم می‌گه مثلا روشت برای این که نگرانیت رو ابراز کنی خوب نیست و یه چیزی که خیلی هم سرش دعوا کردیم و هنوز هم منو ناراحت می‌کنه ولی راجه بهش دیگه بهش چیزی نمی‌گم اینه که وقتی سر هر چیزی استرس داره یا ناراحته حتی نمی‌ذاره دست هاش رو بگیرم که این هم گاهی اوقات خیلی خیلی زیاد روی مخ من می‌ره.
آه داشتم می‌گفتم
نمی‌دونم چرا این آدم رو با این که این همه اذیتم می‌کنه توی زندگیم نگهش داشتم.
امروز اصلا به خاطر این بحث و دعوامون شروع شد که اون حالش بد بود و من می‌خواستم ببرمش دکتر و اون هم نمی‌خواست بیاد دکتر هرچی هم بهش گفتم نه باید بیای نیومد و بعد هم به جای این که ازم به خاطر این که نگران حالش شدم یه تشکر خشک و خالی بکنه بهم گفت تو اصلا به حال من اهمیت نمیدی که داشتی من رو به زور می‌بردی دکتر و سر من داد کشیدی و بهم گفتی باید بیام دکتر.
آه
نمیدونم باید چیکار کنم واقعا و رسما خیلی خیلی خیلی خیلی گیجم.
به قول خودش کاش میتونستیم فکر و افکار خودمون رو از توی ذهن بقیه پاک کنیم. کاش واقعا یه همچین اتفاقی ممکن بود من حاضر بودم بهش پول بدم تا اون دکمه ی لعنتی رو بزنه. من کلا از یاد ببرمش......
تمام

شاید روزمرگی28

دیشب یکی از تاثیرگذار ترین نامه هایی که در طول زندگی‌ام نوشته بودم را نوشتم و خودم خیلی آن نامه را دوست دارم.

خوب هم تاثیرگذاشت. خوشحالم که تاثیر گذاشت.

روزها بدون شنیدن خبر ها و جمله های او سرد و تیره و خاکستری بود.روز ها بدون تحمل رنج ناشی از دوربودنش و بدون شمردن ثانیه ها برای آنکه بخواهم بار دیگری اورا ببینم و دوباره دست هایش را بگیرم خیلی طولانی بودند.

و صد البته کلمه ها به قلمم برای نوشته شدنشان پا نمی‌دادند.

امروز داشتم سعی می‌کردم که کمی رپ کنم ولی قلمم خیلی خشک شده. انگار از یاد بردم چگونه قاغیه هارا پشت هم دیگر ردیف می‌کردم و می‌نوشتم.

انگار جدا از یاد بردم.

شاید روزمرگی27

سلام

ذهنم خیلی به هم ریختست و دارم بجای این که یه پست روی وبلاگم بنویسم و چیزایی که ذهنم رو درگیر کردن رو روی این صفحه بیارم، فقط دارم کلمه هایی که به هم بی‌ربط هستن رو می‌نویسم و این تلاش چندم من برای اینه که این پست رو بنویسم....

بگذریم....

داستان اینه که من دارم احساس می‌کنم که به یه آدم خیلی مزخرف تبدیل شدم و دوست ندارم این آدم باشم ولی همچنان همین آدمی هستم که اصلا و ابدا دوست ندارم اون باشم و خب این هم داره بهم یه عالمه استرس وارد می‌کنه. درحدی که دارم به خود هیچ کردن فکر می‌کنم گاهی اوقات و خب می‌دونی؟ این عصبانیت من وقتی از خودم خیلی شدید میشه که من نمی‌دونم چرا دارم این رفتار هارو انجام می‌دم

آخه وقتی باهاشون بد رفتاری هم میکنم اولین کسی که خیلی ناراحت میشه و خیلی آسیب میبینه خودمم ولی با این حال گاهی به این رفتارهای بدم رو خیلی بد انجام میدم
من خیلی آدم بدیم
دلم میخواد دیگه وجود نداشته باشم. گاهی وقت ها به خودم میگم خب تویی که ضرفیت رابطه عاطفی رو نداری این ارتباط و این دختر خوب رو رها کن تا بتونه به زندگیش برسه دلیلی نداره این همه پای خودت نگهش داری و بسوزونیش ولی نمیتونم
انگار تنها راه نبودنم با اون نبودنم در کله

نمیدونم
کاش جرئت این که این کار رو انجام بدم رو داشتم

تمام

شاید روزمرگی26

درود فراوان

وقتی آدم میاد توی پنل مدیریت وبلاگش معمولاً یا می‌خواد ببینه نظر چی داره یا می‌خواد یه چیزی بنویسه و مثل همیشه خوب نظری نبود که من بخوام تاییدش بکنم یا بهش جواب بدم و دوست دارم یکمی بنویسم

روزا دارن می‌زنن و من هم همونطوری که بودم دارم بدون هیچ هدفی و بدون هیچ سود درست حسابی برای خودم یا برای کس دیگه‌ای روزهام رو شب می‌کنم. این دو سه روز تایم خوبی بود برای اینکه بخوام بشینم و درس‌هایی که عقب افتادند رو بخونم ولی خب این کار را نکردم و انگار باید از شنبه داخل دانشگاه بمونم و بشینم درس‌هام رو بخونم و وقتی که درس‌هام رو خوندم پاشم برگردم به شهر خودم.

از اینکه دارم میگم پاشم برگردم به شهر خودم خیلی تعجب نکنید. من دانشگاهم توی یک شهر دیگه که حدوداً با اتوبوس یک ساعت راه داره. از این اتوبوس‌های سطح شهری هم داره یعنی نیازی نیست که برم ترمینال و هزینه زیادی بپردازم برای اینکه برسم به دانشگاهم.

بگذریم.

نمی‌دونم تا حالا توی پستام در مورد این موضوع صحبت کردم یا نه. من رپ می‌خونم و یه عالمه از موقعیت‌های جدی زندگیم رو هم به خاطر همین که می‌خواستم برم و به رپ برسم از دست دادم.

همکاری نکردم چون فرهنگ هیپ هاپ این رو نمی‌پذیرفت و اگر اون همکاری‌ها را انجام می‌دادم درسته که الان به نظر خیلی‌ها آدم خوبی به نظر نمی‌اومدم ولی انقدر نگرانی نداشتم و دغدغم این نبود که توی آینده چی به سر من میاد.

به هر شکل من به خاطر رپ از خیلی از موقعیت‌ها گذشتم کنکورم رو خراب کردم. همکاری با صدا و سیما رو پیگیری نکردم با اینکه یه موقعیت خیلی خوب داشتم و خلاصه کلی از کارهایی که می‌تونستم بکنم رو خودم انجام ندادم به

خاطر اینکه دوست داشتم توی فرهنگ رپ آدم پذیرفته شده‌ای باشم. با این حال حتی تونستم رپ رو هم درست و حسابی پیش ببرم و الان هم دیگه فرصتی برای اینکه بخوام توی رپ به صورت جدی و حرفه‌ای فعالیت بکنم برای من حالا حالاها وجود نخواهد داشت.

(من فقط طرفدار اون رپرم که داخل اینستاگرام با نام هنری سرگیجه فعالیت می‌کنه. من اون نیستم. به خاطر اینکه طرفو خیلی صادقانه دوست دارم اسمش رو روی وبلاگم گذاشتم. وجه شباهتمون هم همین داستان رپه)

بگذریم برای اینکه بخوام به احساساتم بپردازم باید یک بک استوری خیلی طولانی رو براتون بگم که این کار رو هم انجام میدم ولی باید بهم قول بدی که کامنت می‌ذاری

کامنتت رو ثبت کن تا من برات اون داستان جالبی که توی همین حوزه رپ برام اتفاق افتاده رو تعریف کنم

خیلی خوب بعد از دو سه روز اومدم تو ادامه این نوشته رو بنویسم موقعی که داشتم این نوشته رو می‌نوشتم. نوشتن رو متوقف کردم تا برم به یه کار کوچیک برسم و بعدش بیام شروع کنم به ادامه نوشتن ولی خب دو روز گذشت و الان من دوباره برگشتم تا اینجا بنویسم.

حالا که کامنت گذاشتی می‌خوام برات داستان اینکه چی شد که من یه فرصت خیلی طلایی برای فعالیت کردن داخل حرفه رپ و موزیک توی سبک هیپ هاپ رو به گا دادم...

از بچگی حدود ۷ سالگی من علاقمند به رپ شدم اون موقع همین برادر آرمین زارعی الان یا تو ای اف ام اون موقع آهنگ دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم و دیگه خستم از خاطرات موندگارت رو داده بود بیرون و اولین آهنگ رپی که من گوش دادم توی زندگیم از آرمین زارعی بود و همون جا عاشق رپ شدم به خاطر ریتم جالبی که داشت. همون موقع احساس کردم که این سبک موسیقی که اون موقع هم اسمش رو نمی‌دونستم،انگار بهتر داره درد و غم و احساسات اون شخصی که داره می‌خونه رو ه تصویر می‌کشه و از اونجا به بعد من طرفدار دو آتیشه آرمین زارعی شدم. البته اینو بگم دیگه نیستم.

ممکنه خیلی از طرفدارهای دو آتیشه رپ الان بخوان منو جرواجر بکنن که تو چه جور رپری هستی که با آرمین زارعی رپ فن شدی و منم می‌خوام بهشون بگم که در نظر داشته باش اون موقع من فقط ۷ سالم بود و اینترنت فقط روی لپ‌تاپ‌ها و کامپیوترهای خونگی قابل دسترس بود.

تازه من با مفهوم اینترنت هم آشنا نبودم نی بلد نبودم با اینترنت کار بکنم و دسترسی هم نداشتم هر موزیکی که گوش می‌دادم رو عمم برام دانلود می‌کرد و اون هم آرمین زارعی دوست داشت و برای من هم دانلود می‌کرد.

خلاصه براتون بگم که وش دادن موزیک‌های رپ اون موقع همانا و اولین تلاش‌های من برای رپر شدن همانا اول شروع می‌کردم تکست‌های آرمین زارعی رو خوندن بعدها با مهراب خسته صدا و علی بابا آشنا شدم و یه همچین آدمایی من گوش می‌دادم یه زمانی و نمی‌دونم چرا من از همچین آهنگ‌هایی لذت هم می‌بردم.

ولی خوب همه شعرها رو حفظ می‌کردم و همه جا می‌خوندم و این باعث شده بود که توی مدرسه واقعاً مسخره بشم و خیلی جاها طرد بشم.

گذشت و من رسیدم به دبیرستان و یه اتفاقایی توی زندگی من افتاد و من خب به خاطر اون موضوع افسرده شدم. وقتی می‌خواستم آهنگ‌های غمگین گوش بدم تو دردم رو تسکین بدم هر آهنگی که گوش می‌دادم احساس می‌کردم من رو ارضا نمی‌کنه و حرف دل من یه جورایی داخلش نیست... برای همین اولین شعر رپ خودم رو نوشتم که یک شعر خیلی متوسط رو به پایین بود از نظر تکنیک و استاندارد بودن

ولی همونجا تموم نشد ادامه پیدا کرد و من شعرهای بیشتری نوشتم و مسلط‌تر شدم روی رپ کردن و همه جا هم میخوندم

خلاصه اون روزهایی که من همینطوری برای تفنن رپ می‌کردم گذشت و یه روز من به خاطر همین اجراکردن هام یه آدمی آشنا شدم که یه دوستی داشت که آهنگساز بود و اون من رو با اون دوستش آشنا کرد و من با اون دوستش دوست شدم و قرار شد که با همدیگه آلبوم ببندیم. ولی افتاد توی تایم کنکور من و آلبوم یه مدت زمان بسیار زیادی پروژش استپ شد

بعدشم من درگیر یک سری مشکلات شدم و کلاً نمی‌تونستم ورس برسونم و من از آرتیست اصلی اون آلبوم بدیل شدم به یکی از آرتیست‌هایی که حضور خیلی کوچیکی توی اون آلبوم داره و پسرعمم جام رو گرفت.

احساس می‌کنم نباید از اول اون رو با آهنگسازم آشنا می‌کردم

خلاصه که آره به خاطر اینکه من نمی‌تونستم شعر بنویسم چون ذهنم درگیر بود و اوضاع روانی فوق العاده افتضاحی داشتم بهایی که دادم این بود که من همه چیز رو به خاطر رپ کنار گذاشتم و رپ را هم نتونستم درست و حسابی جلو ببرم

البته آقای آهنگساز که نمی‌خوام اسمش رو بیارم چون مطمئنم دوست نداره اسمشو اینجا بیارم هم خیلی هوای من رو داشت و اوایل اصلاً موافق نبود با اینکه بخواد من رو از آرتیست اصلی بودن برکنار کنه ولی خب پروژه‌اش نصف کاره بود و حق داشت

خیلی سربسته گفتم داستان به چه شکلی اتفاق افتاد این خلاصه سه سال بود.

و حالا آقای آهنگساز دیگه حتی نمی‌خواد روی پروژه‌های من به صورت رایگان کار بکنه. و دستمزدی که می‌خواد دستمزد استاندارد یه آهنگسازه که من به هیچ عنوان نمی‌تونم بپردازمش. خیلی از رپرهای با استعداد هستند که توی خیابان اجرا می‌کنند چون پول آهنگساز ندارند. و این یکی از ظلم‌های دنیای هیپ هاپ به رپرها توی ایرانه.

چیز دیگه‌ای ندارم که بنویسم فعلاً تمامه

در ضمن اینو هم بگم که من اشتم از ویس تایپ کیبورد گوگل استفاده می‌کردم برای اینکه این پست رو بنویسم و اگه یک سری جاها یک سری کلمات جا مونده بود یا یک سری حروف تایپ نشده بود من رو ببخشید.

پی نوشت: خیلی بد نوشته شده بود

درستش کردم امید پارم ورژن هرابش رو نخونده باشید

شاید روزمرگی25

سلام.

یه خیلی وقته که دیگه اینجا ننوشتم و راستش ثادم هم رفته بود که اصلا یه همچین تریبونی دارم و یه قالب هم براش طراحی کرده بودیمو چقدر هم خلاصه این جارو برای این که نوشته هام رو ماندگار کنم دوست داشتم ولی خب.

بالاخره شرایط روی خیلی ها خیلی تاثیر داره و من هم به خاطر این که یکم زندگیم شلوغ تر شد و دیگه میل و رمق به نوشتن رو به خاطر اون حجم از فکر و خستگی بدنی از دست داده بودم دیگه ننوشتم و اینجارو هم یادم رفت.

یه مشکلی هم که بهش برخورده بودم و اون هم خیلی تاثیر زیادی داشت توی این که من این وبلاگ رو یادم بره این بود که من نمیتونستم با دی ان اس سیمکارتم وارد بلاگفا بشم و برای این که پنل مدیریت و وبلاگم رو بالا بیارم وی پی لن میزدم و بعد هم که همین داستان ننوشتن و غیب شدن من(که طبیعی هم هست من زیاد پیج میزنم و ولشون میکنم به امون خدا) اتفاق افتاد

بگذریم

اگه بخوام براتون یه آپدیت بذارم باید بگم که اصلا زندگی خوب پیش نمیره.

رابطه عاطفیم فاجعست و خیلی خیلی سمی شده و درحال حاضر هم که کاته.

به روانشناس احتیاج دارم

پول ندارم

دارم بگا میرم

خسته شدم از این زندگی و این حجم از نوشتن. نمی‌دونم شاید این انرژی مازادی که برام میمونه رو صرف نوشتن برای شما کنم از این به بعد البته به شرط لین که برام کامنت هم بذارید

چطوره؟

شاید روزمرگی24

سلام.

من دوباره برگشتم. شاید دوباره برگشتم برای این که بخوام بنویسم؛ شاید هم برگشتم برای این که بخوام بعد از این نوشته دیگه ننویسم و برم برای یک مدت طولانی توی سکوت، برای خودم زندگی کنم و هیچی ننویسم. دوباره توی اون حس و حال پست قبلی هستم. احتمالاً باید برم سر کار، چون این بی‌پولی خیلی داره فشار میاره و خب، من الان واقعاً به معنای واقعی کلمه خیلی خیلی بی‌پولم و نمی‌دونم باید با این بی‌پولیم چیکار بکنم. این وضعیت رو خیلی خیلی داغون می‌کنه.

(اینجا رو دارم بیشتر برای ویرگولی‌هایی که من رو روی ویرگول می‌خونن می‌نویسم، چون روی بلاگفا فعال‌تر بودم.)

از آخرین باری که اینجا نوشتم، دارم به این فکر می‌کنم که به این رشته‌ی تحصیلی که انتخاب کردم خیلی علاقه‌مند نیستم و می‌خوام تغییر رشته بدم و رشته‌ی کامپیوتر رو برای این که بخوام داخلش تحصیل کنم و لیسانس بگیرم انتخاب کنم. این موضوع رو یه یوتوبر به اسم متین که در مورد لینوکس و برنامه‌نویسی تولید محتوا انجام می‌ده توی سر من انداخت و خب منم علاقه‌مند شدم؛ خصوصاً به شاخه‌ی سیستم‌عامل‌ها و امنیت!

ولی خب، امروز که با خانواده این موضوع رو در میون گذاشتم، اونا خیلی خوششون نیومد. چون من یه عالمه هزینه و پول و وقت برای رسیدن به این رشته‌ای که توی دانشگاه انتخابش کردم گذاشتم و الان فهمیدم اون چیزی که می‌خواستم نبوده. من واقعاً نمی‌دونم باید چیکار بکنم. بذار باهاتون صادق باشم: من واقعاً از این رشته‌ای که دارم می‌خونمش خیلی متنفر نیستم، ولی اون‌قدرا هم علاقه‌مند نیستم که بخوام سالیان زیادی از زندگیم رو صرفش بکنم تا بتونم داخل این رشته به تبحر خاص و رزومه‌ی پُر و پیمون برسم تا بتونم یا باهاش مهاجرت بکنم یا توی ایران درآمد فوق‌العاده‌ای داشته باشم.

به هر شکل، این موضوعی بود که ذهنم رو درگیر کرده و خب، شاید بشه گفت من هنوز دودلم؛ ولی دلم بیشتر با همون رشته‌ی کامپیوتره. خب اگه بخوام صادق باشم، اونم به خاطر اینه که یه فردی الان توی زندگیمه که رشتش کامپیوتره. نمی‌دونم، دلم می‌خواد مسیری که اون داره می‌ره رو برم، چون احساس می‌کنم مسیری که داره می‌ره قشنگه. من هم به این موضوع علاقه‌مندم و به این که بخوام باهاش هم‌مسیر باشم فکر کردم، در کنار علاقه‌ای که خودم به شخصه دارم. با این حال، یه سری موضوعات هستن که منو ترغیب می‌کنن، ولی باز هم شک دارم. موضوعاتی هم هستن که دوست ندارم خیلی اینجا بهشون بپردازم و روی وبلاگ عنوانشون کنم، ولی اون موضوعات هم هستن و اجتناب‌ناپذیر و انکارناپذیرن؛ به خاطر این که من یه کوچولو عقل دارم، دارم بهشون فکر می‌کنم.

با این حال، این چند وقت به یه سری دلایل، یه سری کارهایی که دوست داشتم انجام بدم رو انجام نمی‌دادم. چون فکرم درگیر یه موضوعی بود که هنوز هم درگیرشم و درست و حسابی هم حلاجی نشده، هم توی ذهن من جا نیفتاده که باید چطوری باهاش برخورد کرد. در حال حاضر، این موضوعی که دارم در موردش صحبت می‌کنم برای من مثل یه چوبی می‌مونه که دو سرش سوخته و خب، اینه که بده...

بگذریم؛ برگردیم سر موضوع خیلی ناجور بی‌پولی. دلیل این که این چند وقته این بی‌پولی خیلی ذهنمو درگیر کرده، خب هم نیاز شدید من به یه کمی پوله (حدوداً بیست دلار – بمیرم واقعاً برای دلارمون، جوانان ایرانی –)، و این بیست دلار رو هم برای خریدن کانت اسپاتیفای می‌خوام تا بتونم کریر موسیقی خودم رو یه‌کمی حرفه‌ای‌تر از اون چیزی که بقیه شروع می‌کنن شروع بکنم. با این وضعیت دلار، جور کردن همین بیست دلار هم برای من تبدیل شده به یه دغدغه‌ی فکری. از اون طرف، این بی‌پولی از یه جای دیگه داره به من فشار میاره: هم شرمنده‌ی خودم می‌شم گاهی وقتا که پول یه قهوه و یه نخ سیگار رو ندارم، و هم شرمنده‌ی پارتنرم می‌شم که این چند ماه اخیر فقط کف خیابون با من دیدار داشته و خیلی کم پیش اومده که من باهاش برم کافه و یه دیت درست و درمون براش ترتیب بدم. خودش که می‌گه «من خیلی اهمیت نمی‌دم، درک می‌کنم که دانشجو جماعت بی‌پوله»، ولی می‌دونی، هم غرور من اینو نمی‌پذیره، هم می‌دونم که بالاخره آدما یه جایی ممکنه خسته بشن. این بنده‌ی خدا تا کی می‌خواد با بی‌پولی من بسازه؟ تا چهار سال دیگه بعدش چی؟ بعدش من تازه می‌خوام شروع بکنم. اون موقع چی؟ اون موقع خیلی بده اگه من بخوام هنوز بی‌پول باشم. تازه اگه بنده‌خدا طاقتش قبل از این چهارسال تموم نشه (تموم هم بشه من بهش حق می‌دم). (ممنونم ازش که کنارمه 😭❤️)

ایده و کار برای انجام دادن توی سر من خیلی خیلی زیاده. بعضی وقت‌ها واقعاً نمی‌دونم حتی کدوم یکی از این ایده‌ها رو می‌خوام انجام بدم و کدوم یکی رو قراره بذارم برای «هیچ‌وقت» انجام ندادن. ولی انرژی و اراده توی تنها وجود من، احساس می‌کنم خیلی خیلی کم شده و به صفر مطلق رسیده. اینه که داره منو اذیت می‌کنه. انگیزه‌ای هم ندارم، هدفی هم ندارم، با این وضعیت کشور. ولی موضوع اینه که نمی‌شه همین‌طوری هم هیچ‌کاری نکرد. حداقل اگه قراره یه سری حرکت بزنم و نگیره و نشه، باید بزنمشون، چون این‌طوری شانس یک درصدی شدن اون چیزهایی که می‌خواستم بشه رو هم از خودم گرفتم.

فردا بالاخره می‌خوام این هیچ‌کاری نکردن رو کنار بذارم و برم اول با آقای پیکان‌پور که سر قائمی یه کافه داره صحبت بکنم تا اگه شد برای جور کردن همین بیست دلار توی کافش مشغول به کار بشم. بعدشم می‌خوام برم کتابخونه ثبت‌نام بکنم تا یه‌کمی وقت بذارم برای کارهایی که دوست دارم انجام بدم؛ شاید هم برای کارهایی که باید انجام بدم، چون همون‌طوری که گفتم از این دو ترمی که من دانشگاه رفتم تقریباً هیچی نفهمیدم.

دوست دارم همین الان که نوشتن این نوشته رو تموم کردم برم و شروع کنم و یه قسمت از رمانی که مدت‌هاست ولش کردم رو بنویسم.

به هر حال، چیز خاص دیگه‌ای نیست برای این که بخوام بنویسم. فعلاً شاد باشید.

شاید روزمرگی23

سلام

این یکی رو دارم بدون این که جای دیگه ای بنویسم و بعد بخوام ویراست کنم تا یه نوشته بی‌تکلف و روان ازش دربیارم می‌نویسم.

امروز، سرشار از تجربه احساسات آشنا و متناقض منه که خب واقعا نمی‌تونم درکشون کنم.

مسئله اینه که دارم گند می‌زنم به زندگیم و روابطم. به خاطر این که هیچی بلد نیستم از زندگی کردن و این به این خاطر داخل من بوجود اومده که خونواده شدیدا تا الان منو محدود کردن و این بده دیگه!

فلانی کمکم کرد موقع دادن این امتحان و خیلی واقعا ازش ممنونم ولی به خاطر این که هیچی از درس هام بلد نبودم و خیلی داشتم از استرس خرابکاری میکردم و وقتی هم تمرکز می‌کنم خیلی بد رفتار میکنم، منو بلاک کرده و اتفاق هایی این وسط هم افتاد که جای نوشتن اون ها دیگه روی وبلاگ نیست ولی مطمئنم که بهم اهمیت نداد و اصلا براش مهم نبود که می‌خواستم باهاش صحبت کنم و خب....

Fuck this fucking painful life bro.

از این وضعیت متنفرم. یکی از این احساسات مرمکبی که گفتم آشناست و قبلا تجربش کردم و متناقض هم هست همین بود

هم احساس قدردانی دارم.هم احساس میکنم براش مهمم هم احساس میکنم بهم اهمیت نمیده هم ازش عصبانیم.

احساس دوم آشنایی که داشتم ازش صحبت می‌کردم همین تموم شدن اون موقعیتی هستش که درگیرشم.همین امتحان ها که نخوندم ولی یه جوری دادمشون و الان وقتم یکی دوماهی آزاده.

خیلی هم استراحت کردم حالا نمیدونم باید به چی مشغول بشم.

شاید روزمرگی22

امروز امتحان مبانی برنامه‌نویسی داشتم و خب فلانی هم آمد کمکم کند و واقعاً هم کمکم کرد و ازش ممنونم که این‌قدر هوای من را داشت واقعاً ازش ممنونم.

بعد از امتحان هم رفتیم با هم یخ در بهشت خوردیم و بعد از آن هم با هم پیاده رفتیم تا شهر فرهنگ و یک‌کمی کتاب خواندیم. حدود ده صفحه از کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده را خواندیم و آن‌جایی که داستان داشت تازه شروع می‌شد فلانی گفت که می‌خواهد برگردد خانه و پا شدیم راه افتادیم به سمت ایستگاه مترویی که روبه‌روی همین شهر فرهنگ و هنر بودش و سوار مترو شدیم و من هم برای این که بتوانم یک ساعت بیشتر کنارش باشم با او سوار مترو شدم و تا ایستگاهی که پیاده می‌شود با او رفتم.

روز خیلی خوبی بودش و خب من یک‌کمی الان که از فلانی جدا شدم و دارم برمی‌گردم سمت اصفهان غم و غصه‌ی فردا را دارم که امتحان شیمی آلی دارم و احساس می‌کنم روز خیلی سختی را قرار است در پیش داشته باشم و باید بنشینم یک عالمه شیمی آلی بخوانم.

آه

ولی خیلی خسته‌ام و دوست دارم حالا که یک‌کمی از این داستانی که از شهر فرهنگ برداشتیم و خواندیم را باز هم بخوانم.

مطمئنم اگر توی این کانال‌های تلگرامی که معنای کپی‌رایت را از بین برده‌اند بگردم؛ می‌توانم پی‌دی‌اف این کتابی که ازش خوشم آمده را پیدا کنم و بخوانم.

چه کنم. دوست دارم بخوانم ولی پول ندارم که به کتاب بدهم و این بد است.

بگذریم.

واقعاً خسته‌ام.

دلم می‌خواست با تاکسی اینترنتی برگردم خانه ولی خیلی خیلی گران است و با این که پول دارم به تاکسی اینترنتی بدهم اصلاً دوست ندارم آن همه پول بدهم.

شاید باید بدهم چون احساس می‌کنم می‌ارزد ولی خب من در شرایط مالی‌ای قرار دارم که لنگ ده هزار تومان برای خریدن بسته‌ی مکالمه‌ی دو ساعته هم می‌شوم و یک‌کمی هم عقل دارم.

دوست ندارم بیشتر از این که دارم خانواده‌ام را تحت فشار می‌گذارم، تحت فشارشان بگذارم.

باید سریع‌تر ولی خودم را برسانم خانه چون واقعاً اگر پدرم برسد خانه و ببیند که من چند ساعتی را دوباره بیرون بودم بدون این که ازش اجازه بگیرم، بل‌بشو به پا می‌کند.

بیست سالمه ولی نمی‌توانم این عادتش را از سرش بکنم. نمی‌دانم باید چه کار کنم.

البته این را هم بگویم که من خودم را به عنوان یک فرد بیست‌ساله قبول ندارم یک جورایی.

واقعاً نفهمیدم چطور به این سن رسیدم و بیشتر سنم را یا یک جایی که کاملاً تحت نظارت بودم سر کار بودم یا توی خانه.

زندگی نکردم، تجربه نداشتم، چون پدرم دوست داشته من را خیلی امن بزرگ کند و خب خودش هم می‌داند باید یک جایی دیگر به من آزادی عمل تمام بدهد.

بگذریم.

احساس می‌کنم دیگر امروز به اندازه‌ی کافی از آخرین باری که نشستم تا رمان بنویسم گذشته ولی می‌دانم باید درس بخوانم و به اندازه‌ی کافی وقت دارم که بعد از این امتحانم قراری برای نوشتن چندین متن ترانه و رمان بگذارم.

شاید هم نداشته باشم. ولی اولویت‌هایی وجود دارند. احتمالاً به هیچ‌کدام از اولویت‌هایم هم نپردازم ولی، باید یاد بگیرم اولویت‌بندی چه شکلی است و چه مزه‌ای دارد.

تمام

شاید روزمرگی21

دلم می‌خواد بشینم درس بخونم ولی یا ذهنم اجازه نمیده و سمت همه چیز میره غیر درس یا اینکه اینترنت ندارم تا بخوام چیزهایی که نیاز دارم دانلود کنم رو دانلود کنم از اینترنتم شاید چند صد مگ فقط مونده باشه و این خب بده.

تا الان که درس نمی‌خوندم داشتم با پارتنرم امروز صحبت می‌کردم و قبلشم کار خاصی نکردم عنی واقعاً نمی‌دونم امروز رو چطوری به ساعت ۱۸:۴۷ رسوندم و هیچ کار خاصی انجام ندادم که بخوام بگم این کارها را انجام دادم غیر از اینکه با پارتنرم یکمی صحبت کردم.

داشتم با پارتنرم صحبت می‌کردم بحث رسید به اینکه کودکی هامون چطوری گذشته. خیلی وقت بود که در مورد کودکی‌هامون با همدیگه صحبت نکرده بودیم. و یاد دوران کودکی کردم و این نوستالژی که از مرور خاطرات کودکیم بهم دست داد باعث شد که حالم یکمی گرفته باشه و از طرف دیگه چیزی که باعث شده یه کمی حالم گرفته بشه اینه که ن از یک عالمه از زندگیم هیچ چیز خاصی یادم نمیاد یعنی احساس می‌کنم واقعاً زندگی من تا الان پوچ گذشته و چیز خاصی نداشته که بخوام به یاد داشته باشم.

خصوصاً از سن ۱۸ سالگیم تا سن ۲۰ سالگی که الان داخلشم رو اصلاً یادم نمیاد که چطوری گذروندم فقط می‌دونم که گذروندم و الان یک پسر بزرگسالم که یک ماهی از وارد شدنش به سن ۲۱ سالگی می‌گذره.

باورم نمیشه ۲۱ سالمه یعنی باورم نمیشه که وارد سن ۲۱ سالگی شدم ۲۰ سال از زندگیم گذشته و هنوز احساس می‌کنم کاملاً یک بچه‌ام که حوصله بزرگ شدن نداره هیچ چیز خاصی توی زندگیش به دست نیاورده و خیلی از همسن‌هاش عقبه و الان داره فقط پشت این قایم میشه که داره درس می‌خونه برای اینکه نخواد بره توی جامعه و سگ دو بزنه برای اینکه بتونه یه کمی پول به دست بیاره.

انگیزه‌ای نیست سردرگمم هدفی نیست چون که ما داریم توی ایران زندگی می‌کنیم و توی ایران خیلی بتونم آینده رو پیش بینی بکنم به قول شهمیر می‌تونم این رو پیش بینی بکنم که تا یک ساعت دیگه سیگار ندارم.

و این اصلاً خوب نیست. یک بازه زمانی ۱۰ ماهه به خاطر اینکه سر کار می‌رفتم و اولین تجربه شغلیم بود از این حال و هوای پوچ گرایی و اینکه همه چیز پوچه و من هیچ چیز خاصی توی زندگیم ندارم فاصله گرفته بودم و احساس می‌کردم که ‌می‌تونم یک سری تغییرات رو برای خودم رقم بزنم و می‌تونم یک سری چیزها به دست بیارم. ولی الان دوباره برگشتم به همون حالت پوچ گرایی می‌دونم این پوچ گرایی نه لذت بخش نه شادی بخش و نه سودی داره ولی درگیرشم و نمی‌تونم انگار این روند رو تغییر بدم که کاش بشه یه طوری از این حال و هوای چرت و پرت خارج بشم احساس می‌کنم بهش نیاز دارم. ولی جدا نمی‌دونم چطوری باید از این حال و هوای پوچم خارج بشم.

تنها چیزی که الان به ذهنم می‌رسه اینه که بخوام دست فروشی انجام بدم یا برم توی این شرکت‌های پخش و بخوام محصولاتی که عرضه می‌کنند رو به ملتی که توی بازار صاحب کسب و کارند بفروشم و یه کمی کمیسیون گیرم بیاد ولی انگار حس و حالش نیست من این کارو انجام بدم برای چقدر پول بعد مگه من وسیله نقلیه شخصی دارم که بخوام یه همچین کارهایی رو انجام بدم.

به نظرم در مورد این یه دونه حق با منه ولی از طرف دیگه به نظرم یلی کارها رو من تا الان انجام ندادم فقط و فقط به خاطر یک سری بهانه‌ای که توی ذهنم دارم و انگار که نخواستم انجامشون بدم انگار که فقط دنبال یک بهانه بودم که از زیر انجام دادن این کارها در برم. حتی متاسفانه امروز از زیر صحبت کردن با کسی که کلی ضجه زدم تا بتونم نگهش دارم توی زندگیم هم در رفتم چون که احساس کردم خیلی باهاش صحبت کردم و ه کارهای اساسی زندگیم نمی‌رسم اصلاً حال و حوصله ندارم و نمی‌دونم مشکل از کجاست مشکل از هدفه آیا میشه توی این مملکت هدف داشت؟می‌دونی من آدمیم که صدام در نمیومد ولی الان یک سری اتفاقات داره توی ذهنم و توی زندگیم رقم می‌خوره که تقریباً داره من رو به پیوستن به یک سری از نسان‌هایی که معمولاً خیلی سرانجام خوبی ندارند بپیوندم. ولی الان دلم می‌خواد بنویسم که من مشکلی با هیچ کسی الان ندارم فقط دارم از شرایط چرت و پرتی که برام حاکمه گله می‌کنم.

متاسفانه فقط هم من توی این حال و هوا نیستم کل نسل زد الان اینطورین و گذریم من بیشتر وارد جزئیات نمی‌شم چون واقعاً دلم نمی‌خواد که جزئیات وارم بشه...

دلم می‌خواد عمیقاً یه نفر بهم بگه که حق با منه و من حق دارم که اصلاً هیچ کاری انجام نمیدم. انگار دلم می‌خواد یه نفر به خاطر تموم کم کاری‌هام بهم حق بده.

نمی‌دونم من از خودم خیلی توقع دارم یا داستان چیز دیگه‌ایه ولی این رو می‌دونم که عمیقاً خستم ‌ خیلی خستم.

به قول ناجی توی آهنگAsociality :

خستم اونقدی که حل نمی‌شه با خوابیدن

گذشته و آینده این دوتا منو گاییدن

هر شب توی اتاق ۱۰ متری ۱۰ کیلومتر راه میرم

از خودم عقبم من خیلیا جلو

دل خیلیا رو شکوندم و خیلیا دلو

پاره بودم و نشدم جلو خیلیا ولو

چون ساید گوهشونو نشون دادن خیلی‌ها جلوم

میگن آرومم چون ندیدن آتیش تومو

سردردو داری حتی اگه عادی شه تومور

یعنی تضمینی نیست که درداتو خوب کنه زمان

مثل من که پنیک‌ها قدیمی‌توم پره الان

شاید روزمرگی20

سلام.

خیلی وقت است که من به اینجا سر نزدم و برخلاف چیزی که می‌خواستم انجام بدهم اینجا را فراموش کردم و داخلش هر روز پست‌های روزمرگی‌ام را ننوشتم.

البته امیدوارم که به من حق بدهید که اینجا ننوشتم چون اصلاً نمی‌توانستم بنویسم و اصلاً حوصله‌ی نوشتن را نداشتم.

زیاد پیش می‌آید که حتی برای خودم، حتی یک کلمه ننویسم و این وقتی اتفاق می‌افتد که من ظرفیتم کامل پر می‌شود و دیگر اصلاً حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم جز این که تلاش کنم تا آن وضعیت درگیرکننده را حل کنم و نگذارم که بد پیش برود.

آه. بگذریم.

زندگی من ادامه دارد.

درس‌های این ترم دانشگاه را به معنای واقعی کلمه گند زدم طوری هم گند زدم که نمی‌شود جمعشان کرد و خب نمی‌دانم می‌خواهم چه کارشان کنم هرچه هم به خانواده‌ام می‌گویم یک‌کمی به من پول بدهید من برم دانشگاه ببینم می‌توانم کاریشان بکنم یا نه به من پول نمی‌دهند که حوصله‌ی پرداختن به چرا و چگونگی این موضوع ندارم.

پول ندارم.... مثل همه‌ی مردم پول ندارم مثل تمام مردم این سرزمین جیبم خالی است و خب این هم موضوع دیگری است که دارد من را اذیت می‌کند چون وقتی پول نداشته باشم که کوچک‌ترین لذت زندگی‌ام را بتوانم داشته باشم (یک نخ سیگار) دیگر هیچ انگیزه‌ای برای بزرگ قدم برداشتن و بزرگ فکر کردن نمی‌ماند.

شاید به همین خاطر است که ما مردم هم بزرگ فکر نمی‌کنیم و قدم‌های بزرگی بر نمی‌داریم و خب آره خلاصه.

بیشتر وارد جزئیات نمی‌شوم تا جزئیات واردم نشود.

برای حل این مشکل می‌خواهم دوباره بروم سر کار. کاری که می‌خواستم تا چهار سال آینده بهش تن ندهم به بهانه‌ی این که دارم درس می‌خوانم ولی من که خیلی درس نمی‌خوانم و پول هم ندارم پس بگذار در کنار این یک‌کم درسی که می‌خوانم یک‌کم هم کار کنم تا حداقل یک‌کم کمتر از معضلی به نام بی‌پولی رنج ببرم.

منطقی است دیگر؟ نیست؟

بگذریم

یک خیلی وقت پیش من یک رمان هم شروع کردم که می‌خواستم تا وقتی که کامل نشده جایی نشرش ندهم ولی می‌خواهم بنویسم و تکه‌تکه نشرش بدهم ولی نمی‌دانم اصلاً می‌توانم بنشینم و بنویسمش یا نه.

آه. سناریوی پروژه‌ی قبلی‌ای که با شکست مواجه شد را خیلی بیشتر دوست داشتم و دوست دارم اگر قرار است بنویسم آن را ادامه بدهم چون آن خیلی جذاب‌تر به نظر می‌رسد ولی این یکی هم خوب درمی‌آید.

شخصیت اصلی خیلی الهام‌گرفته از من است.

(عزیزم اگر به هر نحوی این وبلاگ را پیدا کردی و داری این را می‌خوانی شخصیت اصلی کلاً من نیست، فقط الهام‌گرفته از من است... این رمان مثل رمان گیتی نیستش خودم را کپی‌پیست کنم!)

راستی

خودبزرگ‌بینی من را ببخشید😭

و این که

از آن چهارنفری که نمی‌دانم چطور به این وبلاگ سر زدند و یادشان بود که سرگیجه‌ای توی بلاگفا وجود دارد تشکر می‌کنم.

ممنونم بچه‌ها که یاد من بودید.

شاید روزمرگی19

سلام نمی‌دونم دوباره چند روزه که اینجا ننوشتم. اگر بخوام باهاتون صادق باشم،این چند روز حتی داخل دفترچه خودم هم ننوشتم. حتی اونجایی که میشه افکار و احساسات روزم رو ماندگار می‌کنم هم ننوشتم و این بار به خاطر این نبوده که من سرم خیلی گرم بوده.
اتفاقا این چند روز به هیچ مطلق گذشت. تنها قسمت‌های معنی‌دارش این بود که من بزنم بیرون از خونه‌ و برم پارتنرم رو ببینم. و بقیه این چند روز یا داشتم یوتیوب تماشا می‌کردم یا داشتم خواب هفت پادشاه می‌دیدم. و داستان جالبیه.
این بیکاریه که دیگه حال نمیده داستان جالبیه. حدوداً یک سال پیش من روی ویرگول توی صفحه خودم یک نوشته نوشتم،با عنوان اینکه احتمالاً باید برم سر کار و توی اون نوشته در مورد اینکه من باید برم سر کار ولی تا حالا سر کار نرفتم و چه احساسی دارم صحبت کرده بودم. یادمه شغل داشتن رو یکی از دردناک‌ترین جبرهای زندگی انسان می‌دونستم و یادم از سر کار رفتن می‌ترسیدم....
با اون شغلی که تجربش کردم به مدت ۱۰ ماه،این احساسا نه تنها مهر تاییدی خوردند،بلکه الان هم،هم در آن حال و هوا به سر می‌برم،همان احساسات را به تازگی همان اولین بار دارم تجربه می‌کنم.
بگذریم.
دوباره یه رمان شروع کردم که دوباره در حال ننوشتن اونم یعنی یک ذره را ازش نوشتم و دوباره بیخیال شدم و چند روزه که ننشستم یه کمی ازش بنویسم. اونم به خاطر اینه که درگیری‌های ذهنی دیگه‌ای رو ترجیح دادم که شاید بعضیاش رو هم نباید ترجیح می‌دادم ولی ترجیح دادم و راه برگشتی نیست.
مغز منه دیگه...
به یک سری چیزها بیشتر از بقیه چیزها اهمیت میدم حتی به یک سری چیزها بیشتر از اون چیزهای اهمیت میدم که دوستشون دارم. حتی اگر اون چیزی که دارم در موردش صحبت می‌کنم لزوماً مورد علاقه من نباشه.
که خب..... احساس می‌کنم نباید اینطوری باشه.
می‌سپارمش به خدا اگه خدا هم این احساس رو داره و این فکر رو داره خب یه حرکتی بزنه
فقط دوست دارم خدا رو به طریقی که خودش پدید اومد قسم بدم که اگر این حرکتی که می‌خواد برای من بزنه تا من زندگی پرمعناتری داشته باشم دردناکه،تحمل من رو بالا ببره و زود منو از اون درد رهایی ببخشه.
از این صحبتا که بگذریم دوست دارم در مورد حال شما توی این چند روز بدونم.... با اینکه حتی نه دیدمتون، نه می‌شناسمتون، نه حتی مدت زیادیه که من توی این پلتفرم فعالیت دارم، با اینکه شما با من هم خیلی تعامل نداشتید. به هر حال خوشحال میشم اگر توی کامنت‌های این پست برام بنویسید.
امیدوارم که روز خوبی را سپری کرده باشید و بدرود...

مطالب قدیمی‌تر →
درباره
کمی نوشته از انتهای ذهن چرکین
عناوین نوشته‌ها همه مطالب به ترتیب ←
آمار بازدید
Designed by ttb