سلام.

من دوباره برگشتم. شاید دوباره برگشتم برای این که بخوام بنویسم؛ شاید هم برگشتم برای این که بخوام بعد از این نوشته دیگه ننویسم و برم برای یک مدت طولانی توی سکوت، برای خودم زندگی کنم و هیچی ننویسم. دوباره توی اون حس و حال پست قبلی هستم. احتمالاً باید برم سر کار، چون این بی‌پولی خیلی داره فشار میاره و خب، من الان واقعاً به معنای واقعی کلمه خیلی خیلی بی‌پولم و نمی‌دونم باید با این بی‌پولیم چیکار بکنم. این وضعیت رو خیلی خیلی داغون می‌کنه.

(اینجا رو دارم بیشتر برای ویرگولی‌هایی که من رو روی ویرگول می‌خونن می‌نویسم، چون روی بلاگفا فعال‌تر بودم.)

از آخرین باری که اینجا نوشتم، دارم به این فکر می‌کنم که به این رشته‌ی تحصیلی که انتخاب کردم خیلی علاقه‌مند نیستم و می‌خوام تغییر رشته بدم و رشته‌ی کامپیوتر رو برای این که بخوام داخلش تحصیل کنم و لیسانس بگیرم انتخاب کنم. این موضوع رو یه یوتوبر به اسم متین که در مورد لینوکس و برنامه‌نویسی تولید محتوا انجام می‌ده توی سر من انداخت و خب منم علاقه‌مند شدم؛ خصوصاً به شاخه‌ی سیستم‌عامل‌ها و امنیت!

ولی خب، امروز که با خانواده این موضوع رو در میون گذاشتم، اونا خیلی خوششون نیومد. چون من یه عالمه هزینه و پول و وقت برای رسیدن به این رشته‌ای که توی دانشگاه انتخابش کردم گذاشتم و الان فهمیدم اون چیزی که می‌خواستم نبوده. من واقعاً نمی‌دونم باید چیکار بکنم. بذار باهاتون صادق باشم: من واقعاً از این رشته‌ای که دارم می‌خونمش خیلی متنفر نیستم، ولی اون‌قدرا هم علاقه‌مند نیستم که بخوام سالیان زیادی از زندگیم رو صرفش بکنم تا بتونم داخل این رشته به تبحر خاص و رزومه‌ی پُر و پیمون برسم تا بتونم یا باهاش مهاجرت بکنم یا توی ایران درآمد فوق‌العاده‌ای داشته باشم.

به هر شکل، این موضوعی بود که ذهنم رو درگیر کرده و خب، شاید بشه گفت من هنوز دودلم؛ ولی دلم بیشتر با همون رشته‌ی کامپیوتره. خب اگه بخوام صادق باشم، اونم به خاطر اینه که یه فردی الان توی زندگیمه که رشتش کامپیوتره. نمی‌دونم، دلم می‌خواد مسیری که اون داره می‌ره رو برم، چون احساس می‌کنم مسیری که داره می‌ره قشنگه. من هم به این موضوع علاقه‌مندم و به این که بخوام باهاش هم‌مسیر باشم فکر کردم، در کنار علاقه‌ای که خودم به شخصه دارم. با این حال، یه سری موضوعات هستن که منو ترغیب می‌کنن، ولی باز هم شک دارم. موضوعاتی هم هستن که دوست ندارم خیلی اینجا بهشون بپردازم و روی وبلاگ عنوانشون کنم، ولی اون موضوعات هم هستن و اجتناب‌ناپذیر و انکارناپذیرن؛ به خاطر این که من یه کوچولو عقل دارم، دارم بهشون فکر می‌کنم.

با این حال، این چند وقت به یه سری دلایل، یه سری کارهایی که دوست داشتم انجام بدم رو انجام نمی‌دادم. چون فکرم درگیر یه موضوعی بود که هنوز هم درگیرشم و درست و حسابی هم حلاجی نشده، هم توی ذهن من جا نیفتاده که باید چطوری باهاش برخورد کرد. در حال حاضر، این موضوعی که دارم در موردش صحبت می‌کنم برای من مثل یه چوبی می‌مونه که دو سرش سوخته و خب، اینه که بده...

بگذریم؛ برگردیم سر موضوع خیلی ناجور بی‌پولی. دلیل این که این چند وقته این بی‌پولی خیلی ذهنمو درگیر کرده، خب هم نیاز شدید من به یه کمی پوله (حدوداً بیست دلار – بمیرم واقعاً برای دلارمون، جوانان ایرانی –)، و این بیست دلار رو هم برای خریدن کانت اسپاتیفای می‌خوام تا بتونم کریر موسیقی خودم رو یه‌کمی حرفه‌ای‌تر از اون چیزی که بقیه شروع می‌کنن شروع بکنم. با این وضعیت دلار، جور کردن همین بیست دلار هم برای من تبدیل شده به یه دغدغه‌ی فکری. از اون طرف، این بی‌پولی از یه جای دیگه داره به من فشار میاره: هم شرمنده‌ی خودم می‌شم گاهی وقتا که پول یه قهوه و یه نخ سیگار رو ندارم، و هم شرمنده‌ی پارتنرم می‌شم که این چند ماه اخیر فقط کف خیابون با من دیدار داشته و خیلی کم پیش اومده که من باهاش برم کافه و یه دیت درست و درمون براش ترتیب بدم. خودش که می‌گه «من خیلی اهمیت نمی‌دم، درک می‌کنم که دانشجو جماعت بی‌پوله»، ولی می‌دونی، هم غرور من اینو نمی‌پذیره، هم می‌دونم که بالاخره آدما یه جایی ممکنه خسته بشن. این بنده‌ی خدا تا کی می‌خواد با بی‌پولی من بسازه؟ تا چهار سال دیگه بعدش چی؟ بعدش من تازه می‌خوام شروع بکنم. اون موقع چی؟ اون موقع خیلی بده اگه من بخوام هنوز بی‌پول باشم. تازه اگه بنده‌خدا طاقتش قبل از این چهارسال تموم نشه (تموم هم بشه من بهش حق می‌دم). (ممنونم ازش که کنارمه 😭❤️)

ایده و کار برای انجام دادن توی سر من خیلی خیلی زیاده. بعضی وقت‌ها واقعاً نمی‌دونم حتی کدوم یکی از این ایده‌ها رو می‌خوام انجام بدم و کدوم یکی رو قراره بذارم برای «هیچ‌وقت» انجام ندادن. ولی انرژی و اراده توی تنها وجود من، احساس می‌کنم خیلی خیلی کم شده و به صفر مطلق رسیده. اینه که داره منو اذیت می‌کنه. انگیزه‌ای هم ندارم، هدفی هم ندارم، با این وضعیت کشور. ولی موضوع اینه که نمی‌شه همین‌طوری هم هیچ‌کاری نکرد. حداقل اگه قراره یه سری حرکت بزنم و نگیره و نشه، باید بزنمشون، چون این‌طوری شانس یک درصدی شدن اون چیزهایی که می‌خواستم بشه رو هم از خودم گرفتم.

فردا بالاخره می‌خوام این هیچ‌کاری نکردن رو کنار بذارم و برم اول با آقای پیکان‌پور که سر قائمی یه کافه داره صحبت بکنم تا اگه شد برای جور کردن همین بیست دلار توی کافش مشغول به کار بشم. بعدشم می‌خوام برم کتابخونه ثبت‌نام بکنم تا یه‌کمی وقت بذارم برای کارهایی که دوست دارم انجام بدم؛ شاید هم برای کارهایی که باید انجام بدم، چون همون‌طوری که گفتم از این دو ترمی که من دانشگاه رفتم تقریباً هیچی نفهمیدم.

دوست دارم همین الان که نوشتن این نوشته رو تموم کردم برم و شروع کنم و یه قسمت از رمانی که مدت‌هاست ولش کردم رو بنویسم.

به هر حال، چیز خاص دیگه‌ای نیست برای این که بخوام بنویسم. فعلاً شاد باشید.