سلام

اینجا مثل همیشه وبلاگ سرگیجست.

امروز نمی‌دونم به خاطر این هوایست که دلم داره خودشو به در و دیوار می‌کوبه یا به خاطر چیه ولی شدیدا دلم گرفته.

شایدم به خاطر اینه که دلم خیلی شدید برای اون آدمی که دوستش دارم تنگ شده.دلم برای دست هاش خیلی تنگ شده و دلم الان واقعا به بغل کرمش نیاز داره حالا که این خیابونا سرد شدن.

این که وقتی این خیابونا سرد میشن و این هوای ابری پاییز میاد برای چی دل آدما هم سرد میشه. دل منم سرد شده و سیگار هم باعث این میشه که بدنم بیشتر به این کرختگی ناشی از این هما تن بده.

دلم می‌خواد آهنگ گوش بدم.دلم می‌خواد یه سیگار با یه قهوه روی میز کافه موردعلاقم که یه سالی هم هست بهش سر نزدم داشته باشم.

آره....کافه ی گرونیه و من هم چرتکه انداختم و سمت اونجا نرفتم. پول دستم بیاد با یار میرم یه سر

آه

کاش اتاق من پنجره داشت.

لپتاپم رو جلوم باز می‌کردم و با پاکت سیگارم و لیوان قهوم نوشتن این رمانی که گفتم می‌نویسم رو شروع می‌کردم ولی اتاقم برای من بیشتر شبیه یه زندانه که وقت هایی که بیرون ازش نیستم در تمنای فرار ازش و وقتی که بیرون از اونم در تمنای بازگشت به اون می‌گذرونم.

دلم هوس یه عود سرخپوستی دست ساز کرده ولی امروز برای یه شاخه عود هم پول ندارم.

زندگی سخته و شرایطی که دارم نمی‌ذاره برم سر کار.آه ولی خب سر کار هم که برم دیگه مجالی برای بودن توی اون اتاق برام نمی‌مونه

گاهی وقت ها زندگی بیش از حد به تناقض دست می‌بره

تمام