سلام.

خوش اومدید، اینجا وبلاگ سرگیجه‌ست.

امروز اومدم در مورد یه روز خسته‌کننده‌ی دیگه بنویسم.

یه روزی که با تموم امروز بودنش الان گذشته و من عمیقاً از این که امروز رو همون‌طوری که دوست داشتم پشت سر بذارم، پشت سر گذاشتم خوشحالم.

دیروز وقتی که داشتم طبق روال جدیدی که برای جمعه‌هام در نظر گرفتم توی مغازه‌ی پروتئینی سر کوچه‌مون کار می‌کردم و نسخ سیگار شده بودم، رفتم دم در تا یه نخ سیگار روشن کنم و سیگار رو روشن کردم و پک اول رو که زدم، پدرم از توی کوچه‌ی بغلی با موتور پدیدار شد.

من هم سیگار رو سریع انداختم روی زمین و وانمود کردم که اصلاً سیگاری وجود نداشته، ولی خب اون دودی که داشت از دهنم بیرون می‌اومد رو دیده بود، نه خود سیگار رو، و اصلاً این موضوع براش چیزی نبود که بخواد رفع ابهام بشه و امروز هم داشت خیلی روی مخم می‌رفت به خاطر این که من سر کوچه و توی محله داشتم سیگار می‌کشیدم.

این که حق داره این‌طوری باهام رفتار کنه یا این که من بهش حق می‌دم که باهام این‌طوری رفتار کنه یا نه، رو اصلاً الان کار نداریم؛ فقط اینو می‌دونم که از این موضوع الان اصلاً خوشحال نیستم.

این که این مسئله الان پیش اومده، خب برام قابل پیش‌بینی بود و می‌دونستم که بالاخره وقتی دارم سر کوچه سیگار دود می‌کنم، یه روزی که دارم سیگار دود می‌کنم پدرم قراره با من و یه سیگار توی دستم و یه دهن پر از دود چشم توی چشم بشه و بیشتر از این که خود این مسئله اذیتم کنه، این مسئله برای من خیلی مهم شده که کی باید ترک کنم.

این مسئله داره روی مخم می‌ره که من باید ترک کنم ولی خب نمی‌خوام ترک هم بکنم.

دوست ندارم ترک کنم.

چرا؟ چون که من سیگار که می‌کشم جدی آروم می‌شم، احساس خوبی بهم دست می‌ده ولی از اون طرف پدرم و پارتنرم به خاطر این که من سیگار می‌کشم به شدت می‌تونن از دست من عصبی بشن.

پدرم بنده خدا که اصلاً اطلاع نداشت که من سیگار می‌کشم و کسی هم بهش نگفته بود.

این موضوع به خودی خودش جای تعجب داره و خیلی شک‌برانگیزه چون یه مشت پاچه‌خار و خودشیرین که برای پوست خیار و گرفتن زهر چشم و هر قصد کیری‌ای که دارن، هر آدمی رو به هر جایی که می‌تونن می‌فروشن، به تعداد خیلی زیادی توی محله‌ی ما وجود دارن.

بگذریم.

پارتنرم هم که اولتیماتوم داده که من سیگار نکشم و اگه بفهمه که سیگار کشیدم، باهام به هم می‌زنه و می‌دونم شوخی نداره؛ اون سر مسائلی که براش مهم هم نیست قابلیت به هم زدن داره، این یکی مسئله که خیلی هم براش مهمه.

من این داستان رو ازش پنهون کردم و به چیز دیگه‌ای سر هم کردم برای توضیح این که چرا من با پدرم دعوام شده.

و خب.

چی بگم؟ نمی‌دونم.

آه... فقط نمی‌دونم ترک کنم، چون نمی‌خوام شرم پنهان‌کاری و سیگاری بودن رو بیشتر از این تحمل کنم یا نه.

جز این شرمی که دارم ازش حرف می‌زنم، خیلی هم در مورد این مسئله که سیگار روی روان آدم چه تأثیراتی می‌ذاره خوندم و یه جورایی دارم احساس می‌کنم که قدرتی که الان احساس می‌کنم ندارم رو اون ازم گرفته.

ولی یه جورایی می‌شه گفت یکی، تنها خونه‌ی امنی هست که من توی این دنیای کوچیک خودم دارم.

آه.

بگذریم.

قبلاً من می‌خواستم بنویسم هر بار گوشیم رو که باز می‌کردم، به جای این که بیام داخل بلاگفا تایپ کنم، می‌رفتم توی یه کانال خصوصی که فقط خودمم داخلش هستم، داخل روبیکا، و اونجا تایپ می‌کردم و برای همین هم اونجا یه آرشیو خیلی خیلی طولانی دارم.

که خب بیشترش راجع به دعواهام و فکرهایی‌ست که روی مخم بودن یه زمانی.

شاید بشینم بخونمش یه روزی، شاید هم همین‌طوری روی سرورهای روبیکا نگهش دارم.

این پست رو تمام می‌کنم.

تمام.

مرسی که خوندید و می‌خونید.

برام یه نظر بذارید چون راستش به نظرتون احتیاج دارم.

همه کامنت‌هاتون رو می‌خونم و پاسخ می‌دم 👽❤️