سلام. اینجا وبلاگ سرگیجست. مثل همیشه.

دوباره اومدم شبیه این یوتیوبر هایی که ویدیو های روزمرگی میگیرن یه قسمت شاید روزمرگی براتون بنویسم و بعدش هم برم تا وقتی که دوباره انگشت هام هوش کنن چند کلمه ای روی این کیبورد لعنتی که همش داره از غم های من می‌نویسه بکوبم.

بیست و چهار ساعتی از وقتی که من تصمیم گرفتم که رابطم با فلانی رو به هم بزنم می‌گذره و ازش خبری نیست. ده دوازده ساعت پیش قسمم رو شکستم و به قول خودش اشتباه کردم و اهاش تماس گرفتم ولی التماس نکردم و خودم رو به در و دیوار نکوبیدم من صرفا باهاش تماس گرفتم چون خس کردم خیلی یک طرفه تصمیم گرفتم و شاید یک راه حتی شده یک راه احمقانه هم می‌تونست برای نجات این ارتباطی که بین ما انقدر سمی شده وجود داشته باشه.

من دلایل خیلی زیادی برای این که بخوام این ارتباط رو ترک کنم داشتم اگه پست های این وبلاگ رو بخونید یک بار می‌فهمید که دارم درمورد چی صحبت میکنم.

ولی مهم ترین دلیلی که من برای جدا شدن از این فرد داشتم این بود که دوست نداشتم که دیگه توی این ارتباط با من به خاطر کمبود ها و به خاطر اخلاق بدم بخواد اذیت بشه. با این فکر که از یه بحث چند روز قبل توی ذهن من کاشته شده بود، تصمیم یک طرفه رو گرفتم و فقط اعلام کردم و چند ساعت بعد عذاب وجدان و البته فکر اون که از سرم بیرون نمی‌رفت و احساس این که ممکن بود بشه یه کاری برای این ارتباط انجام داد و تو زدی خرابش کردی؛ باعث این شد که باهاش تماس بگیرم و بهش بگم که اگه یک درصد هم فکر میکنی که این جدایی رو نمیخوای و میتونی توی این ارتباط طوری غیر از اون چیزی که همه چیز رو بگا داد، رفتار کنی؛ باهام تماس بگیر و الان هنوز خبری ازش نشده.

دلم براش تنگ شده و واقعا دلم میخواد باهاش تماس بگیرم و بهش بگم بیا بریم بیرون ولی خب این کار رو نمی‌تونم انجام بدم.

دلمم خیلی خیلی خیلی به شدت گرفته

با این که خیلی دلم می‌خواد باهاش ارتباط بگیرم و می‌تونم این کار رو هم انجام بدم ولی این کار رو نمی‌کنم.

من ریش و قیچی رو دادم دست اون.

امیدوارم دیر نشه و یه تماسی ازش ببینم و اگه نشد هم باید برگردم به زندگی عادی و نذارم توی قلبم زخمش همیشه تازه بمونه.

بگذریم. نمی‌دونم باید این رو توی دفترچه تلگرامیم بنویسم یا اینجا.....ولی خب اینجا می‌نویسم. و از اونجایی که میخوام درمورد این موضوع طولانی تر از یه پاورقی یا یه پاراگراف توی یه پست بنویسم یه حالت تیتر توی همین پست براش می‌ذارم

عشق اول

زیاد پیش میاد که من توی بلاگفا یا پلتفرم های وبلاگ نویسی دیگه به یک‌سری پست بر بخورم که یک مرد پنجاه ساله درمورد دختری که توی 16 سالگی عاشقش بوده مبی‌نویسد و چنان ملموس می‌نویسد که گاهی برای یکم غمگین شدن این پست هارا می‌خوانم ولی برای خودم چه؟ من مگر عاشق نبودم؟ پس چطور الآن زنده ام؟....

چرا باید این همه دعوا و درگیری وفیلان بین ما پیش می‌آمد تا من یاد بگیرم بجای بودنش نبودنش را زندگی کنم؟ چرا احساس من باعث نمی‌شود اشک هایم گونه هایم را تز کنند؟
چرا باید طوری بودن هم را زندگی می‌کردیم که تنها چاره ی نجات از آن حجم درد را جدایی ببینیم؟ نمی‌فهمم.....
آه....

من دلم برایش تنگ است. ولی چرا کاری نمی‌کنم؟
مگر من نمی‌خواهم برگردد؟
آه
بیش از این نمی‌نویسم..... تمام