شاید روزمرگی43
سلام، اینجا وبلاگ سرگیجه است و منم سرگیجه.
دوباره برگشتم اینجا تا براتون یه کمی بنویسم. امروز از اون روزهاییه که دوست دارم بیشتر از یک بار داخل این وبلاگ پست بنویسم.
چون امروز روز به نسبت خوبی بوده و دوست دارم این روزی که برای من خوب بوده رو روی این دفترچه خاطرات برای همیشه ماندگار کنم.
دلیل اینکه روی وبلاگ مینویسم، که فکر هم نمیکنم تا حالا گفته باشم، علاقهم به تولید محتواست. البته یه مشکلی که من با تولید محتوای متنی دارم اینه که باید متن ساختاربندی رو داشته باشه و نمیتونم یه پاراگراف در مورد یک مسئلهای صحبت بکنم و پاراگراف بعدی در مورد مسئله دیگه بخوام صحبت بکنم. این باعث میشه که من به خاطر اینکه برای پستهای روزمرگیم خیلی وقت زیادی نمیذارم، نتونم یک متن خیلی سورپرایزکننده و خفن تحویل مخاطب بدم. که البته لطف دارید به من و تا الان حدود ۵۳ نفر متنهای من رو خوندن و این برای من خیلی جذابه. یه جاوا اسکریپت جدید هم اضافه کردم که از این به بعد قراره بازدید پستهای صفحم رو بشماره برام. به نظرم این هم چیز جالبیه.
من تولید محتوا رو کلاً دوست دارم ولی تولید محتوای ویدیویی رو هم تجهیزات لازم برای انجامش رو ندارم و هم اعتماد به نفس جلوی دوربین اومدن، و شاید یک زندگی روزمره خیلی باحال که به نظر مخاطب، ارزش گذاشتن وقت و تماشای محصولی که رعایت این تولید محتوای من به وجود میاد هم دلیل دیگهای برای این باشه که من تولید محتوای ویدیویی نمیکنم.
امروز روز خوبی بود. دیشب خوب خوابیده بودم. دانشگاه و یه کلاس که داشتم رو گذروندم. بعد از مدتها که من درس نمیخونم سعی کردم واقعاً به درس گوش بدم. که البته مثل همیشه دیپسیک هم توی روز من حضور پررنگی داشت. چون من جلسات قبلی خیلی به درس گوش نداده بودم و همونطوری که براتون تا الان تعریف کردم درس هم نخونده بودم و به خاطر همین موضوع هم داشتم خودم رو توی پست قبلی شماتت میکردم، یک سری اصطلاحات علمی که استاد داشت در موردشون صحبت میکرد رو بلد نبودم و به خاطر همین هم از دیپسیک اون اصطلاحات رو میپرسیدم و میخواستم که برام یه توضیح مختصری بده تا من بتونم با استادی که داره مطالب رو تند و تند درس میده و جلو میره همراه بشم.
با این حال هنوز یکمی از این روز مونده.
یکمی هم دلم گرفته و یه عالمه ایده دارم که میخوام باهاش چیکار بکنم. ولی خب مسئله اینه که موجود چهاربعدی نیستم و توی خط زمان نمیتونم سفر کنم و یکم زمان محدود دارم که بتونم به یک کار اختصاصش بدم و برای امروز میتونه بعد از مدتها این باشه که بشینم درس بخونم. به نظرم میتونه جالب باشه. میخوام واقعاً بشینم یه عالمه از درسام رو بخونم و سعی من اینه که تا دیر وقت هم به درس خوندن ادامه بدم.
شاید یکمی از این حال و هوای پوچگرایی و اینکه من معنایی توی زندگیم احساس نمیکنم دربیام.
ولی خب قبل از اینکه بخوام بشینم درس بخونم الان رفتم به یه جایی که وقتهایی که ذهنم خیلی درگیره و احساس بدی دارم بهش سر میزنم تا یه کمی اونجا بشینم و یه کمی احساس آرامش داشته باشم. البته اینو هم بگم گاهی وقتها اینکه همه چیز خیلی آرومه و تقریباً تغییر نمیکنه (منظورم شرایط محیطی منه نه وضعیت مملکت) گاهی وقتها باعث عصبانیت و یه جورایی احساس افسردگی من میشه.
آه بگذریم.
امروز میتونستم برم سراغ ضبط موزیکی که چند وقته به خاطر اینکه من و استاد بزرگ نتونستیم با همدیگه هماهنگ بکنیم بریم سر ضبطش نصفکاره مونده. به استاد بزرگ آهنگساز گفتم که فردا کوییز دارم و نمیتونم بیام و خب من سر ضبط امروز قرار نیست حاضر بشم.
الان دلم میخواد برم یه نخ سیگار بگیرم و با یه بطری آب سرد خودم رو مهمون سیگار و آب کنم.
نمیدونم چند درصد آدمایی که به اینجا سر میزنن سیگارین ولی اونهایی که سیگارین میدونن که ترکیب سیگار و آب سرد خیلی چیز جالبیه، حداقل از نظر من اینطوریه. هر کسی هم با من مخالفه به نظرم داره اشتباه میکنه.
بگذریم رفیق جان.
در حال حاضر دیگه چیزی برای اینکه بخوام براتون بنویسم ندارم و فعلاً با شما خداحافظی میکنم ولی قطع به یقین بیشتر قراره برای شما بنویسم. یا امروز باز هم پستهایی از من روی این وبلاگ نمایش داده میشه تا خونده بشه یا نه و بقیه رشحات ذهن چرکین من برای فردا میمونه.
پس فعلاً این نوشته رو با یک تمام، به پایان میرسونم.
تمام