دیشب یکی از تاثیرگذار ترین نامه هایی که در طول زندگی‌ام نوشته بودم را نوشتم و خودم خیلی آن نامه را دوست دارم.

خوب هم تاثیرگذاشت. خوشحالم که تاثیر گذاشت.

روزها بدون شنیدن خبر ها و جمله های او سرد و تیره و خاکستری بود.روز ها بدون تحمل رنج ناشی از دوربودنش و بدون شمردن ثانیه ها برای آنکه بخواهم بار دیگری اورا ببینم و دوباره دست هایش را بگیرم خیلی طولانی بودند.

و صد البته کلمه ها به قلمم برای نوشته شدنشان پا نمی‌دادند.

امروز داشتم سعی می‌کردم که کمی رپ کنم ولی قلمم خیلی خشک شده. انگار از یاد بردم چگونه قاغیه هارا پشت هم دیگر ردیف می‌کردم و می‌نوشتم.

انگار جدا از یاد بردم.