سلام

اینجا وبلاگ سرگیجست و من هم سرگیجم و امشب هم اومدم که یکمی با این کلمات و جمله بندی مزخرفی که دارم یکمی اذیتتون کنم و بعدش هم برم تا وقتی که چیز جدیدیبرای منتشر کردن روی این وبلاگ داشته باشم.

بگذریم

امشب که دارم این رو می‌نویسم یه حجم خیلی زیادی از فکر داره بهم تجاوز می‌کنه و خب این هم از اینجا میاد که شب ها به بحران هویت می‌رسم.

یعنی دارم اینو جدی میگم یکی از مشکلات من اینه که شب ها به بحران هویت می‌رسم. کافیه یه پست وبلاگ غمگین ببینم یا از روز یکی بخونم که به نظرم روز پربار تری از من داشته تا کاملا فروپاشی روانی تجربه کنم و از هم دیگه بپاشم.

من دارم روز هام رو برای هیچی همینطوری می‌دم میرن. حقیقتا به نظرم هیچ سودی برام ندارن

امروز من با فردای من هیچ فرقی نداره تهش اینه که یه سر کار برم یا یه کلاس رو برم داخل دانشگاه حاضری بزنم.

این چند وقت اونقدر حالم توی در و دیوار بود که همین که الان زندم و دارم سعی می‌کنم با محتوا جور کردن برای این پلتفرمی که برای خودم ساختم خودمو سرگرم کنم، خیلیه.و‌ حقیقتا یه چیزی که باید یگم من به دو دسته آدم خیلی حسودی می‌کنم

یک دسته آدم هایی که بهشون رسیده و نیازی به تلاش کردن ندارن و فقط دارن از ثمره زحمت پدرهاشون استفاده می‌کنن و لذت زندگی رو می‌برن که خب نوش جونشون پدرشون زحمتش رو کشیده و دمشون هم گرم بعضیاشون که خیلی با معرفتن رفقاشونم توی تفریح های گرونی که انجام میدن شریک می‌کنن.

یک دسته دیگه آدم هایی که خیلی تلاش می‌کنن.آدم هایی که واقعا تلاش‌گرن و واقعا هم زحمت می‌کشن درجهت اون هدفی مه توی ذهنشون برای خودشون معین کردن. و این آدم ها به هدف هاشون می‌رسن.....

باور کن من خودم یدونه آدم ندیدم که تلاش بکنه و به اون چیزی که می‌خواد دست پیدا نکنه. حتی یدونه آدم هم ندیدم که اینطوری باشه‌.و این که من آدم تلاشگری نیستم خیلی داره منو اذیت می‌کنه.

آره.

با پارتنرمم امروز بحثم شد به خاطر این که بهم گفت می‌خواد بره روی پروژه دانشگاهش کار کنه و بعد فهمیدم که داشته توی اینستاگرام برای خودش می‌چرخیده و خب می‌دونی؟ این که اینستاگرام رو به من ترجیح داد خیلی عصبانیم کرد.

نمی‌دونم

خودش که میگه حرف زدن با تو یه حسی داره و اینستاگرام گشتن یه حس دیگه داره. و خب

منم احساس می‌کنم اون اینستاگرام گشتن رو بیشتر از من دوست داره. نمی‌دونم

خیلی جاها توی زندگیم رو الان دارم به عنوان یه جای اشتباه که الان ایستادم نگاه می‌کنم.

تمام

پی نوشت: آرشیو این وبلاگ هم داره پر میشه. از شاید روزمرگی چهار به بعد توی صفحه اصلی وبلاگ هستش

برام جالبه. هروقت یه آرشیوی حجمش زیاد شد و پر شد ولش کردم نمی‌دونم چرا.

این یکی رو ول نمی‌کنم خیلی برای همه چیزش زحمت کشیدم براش اپلیکشن درست کردم و خودم نصب کردم براش قالب طراحی کردم و وقت روش گذاشتم. نمی‌دونید چقدر اذیت شدم تا همین سیستم سرچ توی مطالب رو طراحی کنم