امروز امتحان مبانی برنامه‌نویسی داشتم و خب فلانی هم آمد کمکم کند و واقعاً هم کمکم کرد و ازش ممنونم که این‌قدر هوای من را داشت واقعاً ازش ممنونم.

بعد از امتحان هم رفتیم با هم یخ در بهشت خوردیم و بعد از آن هم با هم پیاده رفتیم تا شهر فرهنگ و یک‌کمی کتاب خواندیم. حدود ده صفحه از کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده را خواندیم و آن‌جایی که داستان داشت تازه شروع می‌شد فلانی گفت که می‌خواهد برگردد خانه و پا شدیم راه افتادیم به سمت ایستگاه مترویی که روبه‌روی همین شهر فرهنگ و هنر بودش و سوار مترو شدیم و من هم برای این که بتوانم یک ساعت بیشتر کنارش باشم با او سوار مترو شدم و تا ایستگاهی که پیاده می‌شود با او رفتم.

روز خیلی خوبی بودش و خب من یک‌کمی الان که از فلانی جدا شدم و دارم برمی‌گردم سمت اصفهان غم و غصه‌ی فردا را دارم که امتحان شیمی آلی دارم و احساس می‌کنم روز خیلی سختی را قرار است در پیش داشته باشم و باید بنشینم یک عالمه شیمی آلی بخوانم.

آه

ولی خیلی خسته‌ام و دوست دارم حالا که یک‌کمی از این داستانی که از شهر فرهنگ برداشتیم و خواندیم را باز هم بخوانم.

مطمئنم اگر توی این کانال‌های تلگرامی که معنای کپی‌رایت را از بین برده‌اند بگردم؛ می‌توانم پی‌دی‌اف این کتابی که ازش خوشم آمده را پیدا کنم و بخوانم.

چه کنم. دوست دارم بخوانم ولی پول ندارم که به کتاب بدهم و این بد است.

بگذریم.

واقعاً خسته‌ام.

دلم می‌خواست با تاکسی اینترنتی برگردم خانه ولی خیلی خیلی گران است و با این که پول دارم به تاکسی اینترنتی بدهم اصلاً دوست ندارم آن همه پول بدهم.

شاید باید بدهم چون احساس می‌کنم می‌ارزد ولی خب من در شرایط مالی‌ای قرار دارم که لنگ ده هزار تومان برای خریدن بسته‌ی مکالمه‌ی دو ساعته هم می‌شوم و یک‌کمی هم عقل دارم.

دوست ندارم بیشتر از این که دارم خانواده‌ام را تحت فشار می‌گذارم، تحت فشارشان بگذارم.

باید سریع‌تر ولی خودم را برسانم خانه چون واقعاً اگر پدرم برسد خانه و ببیند که من چند ساعتی را دوباره بیرون بودم بدون این که ازش اجازه بگیرم، بل‌بشو به پا می‌کند.

بیست سالمه ولی نمی‌توانم این عادتش را از سرش بکنم. نمی‌دانم باید چه کار کنم.

البته این را هم بگویم که من خودم را به عنوان یک فرد بیست‌ساله قبول ندارم یک جورایی.

واقعاً نفهمیدم چطور به این سن رسیدم و بیشتر سنم را یا یک جایی که کاملاً تحت نظارت بودم سر کار بودم یا توی خانه.

زندگی نکردم، تجربه نداشتم، چون پدرم دوست داشته من را خیلی امن بزرگ کند و خب خودش هم می‌داند باید یک جایی دیگر به من آزادی عمل تمام بدهد.

بگذریم.

احساس می‌کنم دیگر امروز به اندازه‌ی کافی از آخرین باری که نشستم تا رمان بنویسم گذشته ولی می‌دانم باید درس بخوانم و به اندازه‌ی کافی وقت دارم که بعد از این امتحانم قراری برای نوشتن چندین متن ترانه و رمان بگذارم.

شاید هم نداشته باشم. ولی اولویت‌هایی وجود دارند. احتمالاً به هیچ‌کدام از اولویت‌هایم هم نپردازم ولی، باید یاد بگیرم اولویت‌بندی چه شکلی است و چه مزه‌ای دارد.

تمام