شاید روزمرگی37
سلام
مثل همیشه، من سرگیجهام. خوش آمدید.
مثل همیشه، نه هوش مصنوعی و نه فکر خودم نمیتواند مرا به یک نتیجهی درست و حسابی برساند که بدانم با این وضعیتی که در آن گیر کردهام چه کنم.
من واقعاً خسته شدهام از این حجم تنفر و درد و دوری که بین ما جریان دارد. خسته شدهام از این همه فریاد کشیدن، از این همه سیلی زدن به صورت خودم، از این همه گریه کردن و در نهایت، دیده نشدن.
مگر من جز آرامش در میان دستانش چه خواستم؟ چه تمنایی کردم؟ چرا دارد اینگونه به سرمان میآید؟ چرا داریم اینگونه به سر خودمان میآوریم؟ چند بار باید توضیح میدادم که به دلایلی سی دقیقه دیر کردم؟ چند بار باید توضیح میدادم که این به خاطر آن نیست که من اهمیت نمیدهم؟
فقط چون چند بار تکرار شده بود، باید اینگونه میشد. باید کلمات زبر و سخت و برندهای را که از زبانش بیرون میآمدند، به من میگفت. شاید به نظرش کار درستی کرده که وقتی من دچار حملهی عصبی شدم، به جای گرفتن دستانم، به جای اینکه قطرهای آب به من تعارف کند، وضعیت من را یک ادا خطاب کند...
چه باید میشد؟ من چه توقعی داشتم؟
خودش را راحت کرد با این جمله که: امشب من اصلاً حوصلهی تو را ندارم و اگر حالت بد است، از همین حالا برو. دیگر مسئولیتی نمیپذیرد. به قول دل سنگش، به من گفته بود.
چرا من همچنان تمنای دستان او را دارم؟ اگر غیر از این است، مگر خیلی واضح به من نگفته که دیگر نمیخواهد دستانش خانهی من باشد؟
به شدت خسته، پوسیده و عاجزم. سیگار و قهوه با این چرت و پرتها هم دیگر آرامشی برای من ندارند؛ فقط هستند تا احساس کنم هنگام کشیدن درد قلبم کاری انجام میدهم.
و امان از این قلم.
میگویند وقتی ناراحتی بنویس؛ وقتی احساس میکنی دیگر چارهای نداری؛ وقتی ذهنت پر از افکاری شده که نمیدانی به کدامشان بپردازی و کدام مسئله را خودت با خودت حل کنی. بنویس. ولی تنها کاری که این قلم برای من میکند این است که فقط و فقط باعث مرور دردهایی میشود که بر قلبم سنگینی میکنند.
آه از این قلم.
بعد از لحظات قلم زدن بر دردها، برای آنکه نوشته داشته باشم، مجبورم به خاطرات خوش، به آرامش آغوشش فکر کنم؛ قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم، قلم بزنم و قلم بزنم و قلم بزنم و قلم بزنم.
مجبورم قلم بزنم و با وجود اینکه فقط فکر کردن به این خاطرات دیگر شیرینی واقعی را در قلب من تداعی نمیکند، خودم را مجبور میکنم که مزهی شیرینی را زیر زبانم احساس کنم. داستان من هم شده داستان حلوا حلوا کردن.
به شدت خستهام.
تمام.