سلام.

خیلی وقت است که من به اینجا سر نزدم و برخلاف چیزی که می‌خواستم انجام بدهم اینجا را فراموش کردم و داخلش هر روز پست‌های روزمرگی‌ام را ننوشتم.

البته امیدوارم که به من حق بدهید که اینجا ننوشتم چون اصلاً نمی‌توانستم بنویسم و اصلاً حوصله‌ی نوشتن را نداشتم.

زیاد پیش می‌آید که حتی برای خودم، حتی یک کلمه ننویسم و این وقتی اتفاق می‌افتد که من ظرفیتم کامل پر می‌شود و دیگر اصلاً حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم جز این که تلاش کنم تا آن وضعیت درگیرکننده را حل کنم و نگذارم که بد پیش برود.

آه. بگذریم.

زندگی من ادامه دارد.

درس‌های این ترم دانشگاه را به معنای واقعی کلمه گند زدم طوری هم گند زدم که نمی‌شود جمعشان کرد و خب نمی‌دانم می‌خواهم چه کارشان کنم هرچه هم به خانواده‌ام می‌گویم یک‌کمی به من پول بدهید من برم دانشگاه ببینم می‌توانم کاریشان بکنم یا نه به من پول نمی‌دهند که حوصله‌ی پرداختن به چرا و چگونگی این موضوع ندارم.

پول ندارم.... مثل همه‌ی مردم پول ندارم مثل تمام مردم این سرزمین جیبم خالی است و خب این هم موضوع دیگری است که دارد من را اذیت می‌کند چون وقتی پول نداشته باشم که کوچک‌ترین لذت زندگی‌ام را بتوانم داشته باشم (یک نخ سیگار) دیگر هیچ انگیزه‌ای برای بزرگ قدم برداشتن و بزرگ فکر کردن نمی‌ماند.

شاید به همین خاطر است که ما مردم هم بزرگ فکر نمی‌کنیم و قدم‌های بزرگی بر نمی‌داریم و خب آره خلاصه.

بیشتر وارد جزئیات نمی‌شوم تا جزئیات واردم نشود.

برای حل این مشکل می‌خواهم دوباره بروم سر کار. کاری که می‌خواستم تا چهار سال آینده بهش تن ندهم به بهانه‌ی این که دارم درس می‌خوانم ولی من که خیلی درس نمی‌خوانم و پول هم ندارم پس بگذار در کنار این یک‌کم درسی که می‌خوانم یک‌کم هم کار کنم تا حداقل یک‌کم کمتر از معضلی به نام بی‌پولی رنج ببرم.

منطقی است دیگر؟ نیست؟

بگذریم

یک خیلی وقت پیش من یک رمان هم شروع کردم که می‌خواستم تا وقتی که کامل نشده جایی نشرش ندهم ولی می‌خواهم بنویسم و تکه‌تکه نشرش بدهم ولی نمی‌دانم اصلاً می‌توانم بنشینم و بنویسمش یا نه.

آه. سناریوی پروژه‌ی قبلی‌ای که با شکست مواجه شد را خیلی بیشتر دوست داشتم و دوست دارم اگر قرار است بنویسم آن را ادامه بدهم چون آن خیلی جذاب‌تر به نظر می‌رسد ولی این یکی هم خوب درمی‌آید.

شخصیت اصلی خیلی الهام‌گرفته از من است.

(عزیزم اگر به هر نحوی این وبلاگ را پیدا کردی و داری این را می‌خوانی شخصیت اصلی کلاً من نیست، فقط الهام‌گرفته از من است... این رمان مثل رمان گیتی نیستش خودم را کپی‌پیست کنم!)

راستی

خودبزرگ‌بینی من را ببخشید😭

و این که

از آن چهارنفری که نمی‌دانم چطور به این وبلاگ سر زدند و یادشان بود که سرگیجه‌ای توی بلاگفا وجود دارد تشکر می‌کنم.

ممنونم بچه‌ها که یاد من بودید.