با فلانی صحبت کردم. اون دیگه هیچ باور و اعتقادی به حرف هایی که می‌زنم نداره.

که بهش حق هم میدم.ولی دوست ندارم که بخواد من رو تنها بذاره و بره. من این دختر رو دوست دارم ولی دیگه حتی نامه های عاشقانه و آهنگ هایب که از ته قلبم می‌نویسم هم روش اثر نداره.

حال من و رابطم با اون شبیه آهنگ کبود سرگیجست و خب من خیلی از این حال و هوا خوشم نمیاد.البته هیچ‌کس نیست که از دوری از یارش و همدمش خوشحال بشه.

اگر اون وقتی که از من دوره خوشحاله شاید دیگه من رو همدمش نمیدونه.

بگذریم.

این چند روز مثل یک بی خانمان خیابان‌های شهرم را متر کردم.شاید باورتان نشود ولی برای این عشقی که حرام طلقی می‌شود نذر برای شهید بردم.

این چند روز یا داشتم توی خیابان راه می‌رفتم یا مانند یک میت خواب بودم.

و اگر بخواهم بگویم این چند روز دقیقا چند روز است تقریبا دوروز....به سه روز نرسیده.

رفقا.

من نمی‌خوام بهم بگید که این حالی که الان دارم تجربه می‌کنم طبیعیه....من واقعا به انرژی مثبت هاتون نیاز دارم برای این که اون کنارم برگرده.

من می‌فهمم وقتی دونفر با هم آشنا می‌شن و وارد رابطه می‌شن قرار نیست تا ابد با هم بمونن و خیلی ها هستن باوجود این که ارتباطشون رو با ازدواج رسمی کردن و فرزند دارن از هم دیگه جدا شدن.

ولی به عقل ناقص من این ارتباط بین من و فلانی خیلی فراتر از این حرف های کلیشه ای بود.دلیل این اعتقاد من هرچیزی که هست باشد.سعی نکنید من رو از این باور برگردانید چون واقعا چیزی جز برگشتش نمی‌تواند حال من را به خوبی قبل خوب کند.

تمام