شاید روزمرگی6
این سیل پس زده شدن ها و احساس این که من به درد هیچ جایی نمیخورم فقط از سمت اون برام سرازیر نمیشه.
حتی توی فوتبال هم نمیتونم درست کارم رو انجام بدم و الان که اینجام آرزو میکنم که هیچ وقت اینجا نمیاومدم.
چند ساعت یکبار با این که به خودم ثول دادم این سبک زندگی رو عوض کنم فاطمه رو میگیرم تا شاید نمیدونم به چه دلیلی تماسهایی که موبایلش حتی بهش نشون هم نداده رو ببینه و بخواد باهام صحبت کنه.
الان که اینجا نشستم و به خاطر دونخ سیگار سنگینی که کشیدم و ده دقیقه قوتبال مثل یه معتاد شیشهای عرق میریزم، دارم بهش فکر میکنم چون اون رو طوری به زندگیم پیوند زده بودم که هرچیزی برام یه نشونه از سمت اون داره.
بوی گند میدم و اسپری بدنم رو با خودم نیاوردم.این هم معضل دیگه ایه که باید یه طوری با خودم حلش کنم.
با این حال.پذیرش این که فاطمه رفته داره پیش میره.امید وارم بعد از این که این داغی گذشت خیلی اذیت نشم.
هنوز اونقدر زندگی سخت نشده که بفهمم نبودش چقدر باعث میشه سختی هارو حس کنم.
تمام