شاید روزمرگی4
نمیدونم.
مسئله این نیست که من بهش فکر میکنم یا نه.
اگرم فکر میکنم خیلی غیر ارادیه.
البته طبیعیم هست بالاخره روز اول جداییه و من هنوز امید وارم یه اتفاقی بیوفته که برگرده.
ولی مثل این که این بار اصلا هیچ راهی نیست که بخواد برگرده.
نا چند روز دیگه نمیخوام قبول کنم که این داستان تموم شدست.
نمیدونستم انقدر حساسه روی این که من بهش بیاحترامی نکنم.نمیدونم من چرا با این حجم از بی احترامی که ازش دیدم برای چی هنوز دارم به این فکر میکنم که میخوام برگرده. شاید چون واقعا دوستش دارم شایدم این یه وابستگی خیلی مریض گونست و اون دیگه رفته که رفته که رفته.
اون میدونه که من احتمالا باهاش تماس میگیرم و میخوام بهش فرصت بدم که به این فکر کنه که واقعا خواهان این هست که بره یا نه.
امید وارم واقعا خواهان این نباشه.البته تا اینجا نشون داده که واقعا واقعا خواهان رفتنه.
ولی من نمیخوام قبولش کنم و تنها کاری هم که میکنم نوشتن کارهاییه که توی روزم انجام میدم تا شاید یکمی بتونم مغزم رو مشغول نگه دارم و البته یه چیزی برای نوشتن داشته باشم.
این نوشته رو اینجا تموم میکنم.