با فلانی حرف زدم مثل این که دیگه واقعا اصلا و ابدا هیچ اعتقادی به ما نداره و خب این خیلی داره روی قلب من سنگینی میکنه.

آخه من خودمو از اون جدا نمی‌بینم ولی اون خودش رو از من جدا می‌بینه....

انگار که ما دیگه توی نگاه اون یک زوج نیستیم و فقط آدم هایی هستیم که یک زمانی با هم در ارتباط بودیم....انگار رابطه ی ما در خاطره ها خلاصه میشه و دیگه هیچ جایی برای این که بخواهیم این چیزی که اینطور مصدوم شده را درمان کنیم وجود ندارد. انگار ما فقط باید ول کنیم و برویم.

فلانی حق هم دارد.آخرین باری که به من اعتماد کرد بد جوری ضربه خورد.شاید بد ترین ضربه ای که از یک نفر خوده بود را هرچند ناخواسته ولی من به او زدم.آن هم از سر نفهمیدن و درک نکردن و در نهایت رد کردن یک مرز که به نظرم آن لحظه ساده آمد ولی پیامد رد کردن آن مرز این چنین برایم شدید بوده و هست‌

چند شبی هست که ما همه‌اش درحال دعوا کردنیم و نمیتوانیم یدون دعوا سر کنیم.

هم من احساس می‌کنم او مرا درک نمیکند و اصلا متوجه احساسات من نیست و او هم متقابلا این احساس من را نسبت به من دارد.

نمیدانم.

من حاضرم قداکاری کنم و سعی کنم که حداقل وانمود به این کنم که درک میکنم درک هم نکردم برنامه ام این است که بیایم و داخل این دفترچه ام فقط و فقط زجه بزنم.

ویرایش: وضعیت عجیبیه

انگار همه شکست عشقی خوردن:)