نمیدونم چند روزه که ننوشتم.

درمورد هیچی هم ننوشتم اصلا نمیدونم چند روزه که دست به کیبورد نشدم.واقعا نمیدونم

شاید یک روز شاید دوروز ولی میدونم بیشتر از یک روزه که نه تنها اینجا هیچ کجا هیچی ننوشتم و خب این وضعیت خراب زندگی منو می‌رسونه.

دویت دارم بشینم و یه عالمه بنویسم و از اتفاقاتی که برام افتاده بگم ولی خب الان واقعا اخساس میکنم وقت خوابمه و دوست ندارم الان بشینم بنویسم ولی میدونم بهترین وقت برای نوشتن همین الانه و نه هیچ وقت دیگه.

نمبدونم قبلا گفتم یا نه

توی تمام ابعاد زندگیم ریدم. و توی تمام ابعاد زندگیم برام ریدن!

از رابطه عاطفیم بگیر (که الان البته اوضاع خیلی بهتره) تا وضعیت رفتار خانواده باهام و درس و شغل و پول و در آمد و آینده و پشتوانه و ..... اصلا یک وضعیتی که نگو.

ولی خب هرچی جلوتر میرم....زندگی دارخ سخت تر و این سختی چون مسئله مالیه و من بیست سالمه داره برام شرم آور میشه چون من دستم توی جیب پدرمه.

هرچند که یک مدتی کار کردم ولی خب به خاطر این که طرف حسابم(صاحب کار) رسما منو به بردگی گرفته بود لفت دادم و خستگی اون کار کردنه هنوز توی بدنمه.

بگدریم.

دوست دارم بشینم براتون هرچی پیش اومده رو بگم ولی خب کسی اینجا رو نمی‌خونه و من هم به اندازه کافی از زندگی گله مردم برای امشب‌

تمها چیزی که دلم میخواد بگم اینه:

دلم سیگار میخواد