پذیرفتن این که روزها برای هردویمان چه در کنار هم باشیم چه تنها باشیم و چه قلبمان را به کس دیگری اجاره دهیم میگذرند برایم سخت است.

انگار که تازه با این پدیده مواجه شده باشم. و این که درکنارم نیست فقطط باعث می‌شود دلتنگش شوم.

اگر الان در کنارم بود،اگر خودم را سانسور میکردم شاید الان میتوانستم به او بگویم که چقدر دلم برایش تنگ شده.

اگر از او به خاطر رفتارش با من دلگیر نبودم میتوانستم برایش در وبلاگ رمزداری که رمزش را فقط به خودش داده ام بنویسم چقدر دلم برایش تنگ شده و اگر برایم مهم نبود که دیگر مانند یک نیازمند و سگ وفادار که به دنبال محبتش میگردد به نظر نرسم، با شماره ای ناشناس به او زنگ میزدم و اورا التماس میکردم که برگردد.

من دوست دارم که برگردد ولی جدا نمی‌دانم که چگونه می‌توانم اورا کنار خودم داشته باشم.

چیز دیگری برای نوشتن ندارم

تمام.