شاید روزمرگی13
از این حالتی که به آن گرفتار شده ام متنفرم.
عکس هایش جلوی چشمم هستند و نمیتوانم از نگاه کردن به عکس هایش بگذرم.
امید وارم برگردد
ولی اینبار یک برگشتن واقعی درمارش باشد چون من واقعا از این همه رفتن و آمدن خسته ام.
من دیگر تلاشی نمیکنم که اورا برگردانم چون دیگر هم بیثمر شده ام هم دیگر مانند قبل تمنای اورا درخودم حس نمیکنم.
فقط یک حس حسرت است که عمیقا تمام وجود من را در آتش میاندازد یک حس حسرت نسبت به روز های گذشته نسبت به خاطرات خوبی که با هم تجربه کردیم.
نسبت به روز هایی که من را دوست نداشت.
سر آن اتفاق کذایی که بدست من رقم خورد هم همه چیز به هم ریخت.
شاید ما نه دیشب همان یازده روز پیش از هم جدا شدیم.
با این حال برایش نامه گذاشتم.
نمیدانم میخواند یا نه.
شاید بخواند.شاید نخواند
چیزی که واضح است این است که اگربرگردد جنس این رابطه اصلا شبیه قبل نخواهد بود. نه مثل قبل خوب خواهد شد نه مثل قبل بد.
دوست دارم برگردد ولی دوست ندارم اینگونه همش در انتظار اتفاقی بهتر بنشینم