شاید روزمرگی11
داستان پیچیدست.
پدربزرگم اقتاده توی خیابون ها و مشغول بردن آبروی منه و خودش.نمیدونم چه فکری میکنه که داره این کارهارو میکنه.
با فلانی نشستیم درمورد حد و مرز هامون صحبت کردیم و خب منم سعی خودمو میکنم که رعایتشون کنم ولی یکی از حد و مرز هاش این بود که من جزئیاتی از رابطمون رو روی اینترنت و وبلاگ ننویسم که من همین الان این کار رو کردم
نمیدونم
شاید اون علاقه مند به این نباشه که زندگیش رو با یک سری آدم توی اینترنت که حتی نمیشناستشون درمیون بذاره ولی این که من زندگیم رو بنویسم باعث میشه احساس کنم این روزهایی که اکثرشون همینطوری بیهدف میرن و احساساتی که ثمره ای جز اذیت کردن من ندارن ، حداقل یه معنایی دارن و یجایی ماندگار میشن.
راستش رو بگم
دویت دارم آرشیو وبلاگم هم پر باشه چون وقتی یه وبلاگی رو میبینم که ده ساله داره روش نوشته میشه یه جورایی دلم میخواد من هم یدونه وبلاگ مثل اون داشته باشم. و خصوصا از چیزای نوستالژی هم خوشم میاد پس تنها کاری که میتونم بکنم اینه که این وبلاگ رو روی بیوگرافیم توی شبکه های اجتماعیم ثرار ندم و بذارم بازدید هایی که میگیره توسط همین الگوریتم مبتنی بر زمان باشه.
بگذریم.
امروز باز هم فلانی رو از خودم دلگیر کردم.
سر این داستانی که پدربزرگم پیش آورد برام دوست می داشتم که حداقل بتونم چند دقیقه ای اون رو توی آغوش بگیرم ولی نشد و اون همراهیم نکرد و بعدش هم اصلا حواسش بهم نبود موقع برگشت.
دنبالش هم تا ملک شهر رفتم ولی یجوری خودش رو بین جمعیت عیب کرد که ندیدمش شاید هم قطار عوش کرد ولی خیلی نحوه ی این موضوع مشخص نیست.
الانم که باهاش تماس میگیرم جوابم رو نمیده.
چمیدونم
منم دست برمیدارم تا بتونه یکمی آروم بگیره و بعد خودش باهام ارتباط بگیره و صادقانه بخوام بگم، خدا بخیر کنه.
تمام